دیگر طاقت من که هیچ...طاقت خدا هم طاق شده ست...

میخواهد زیباترین صحنه ی خلقتش را بیافریند!


چند روزیست که در فکر آن اتفاق متولد نشده ام!

دنیا بی آن اتفاق ... کار ناتمانی بر دوش خواهد داشت!

 

نمی دانم کجا...چطور...چه وقت؟!!

فقط میدانم که نزدیک است...

این را ضربان قلبم هشدار میدهد!


انگاه که نبضم به ثانیه شمار ساعت طعنه میزد...

زمان...آه امان از این زمان!

 

اگر یک ثانیه...خدایا تنها یک ثانیه زودتر

به خودم امده بودم!...

 .......


اما نگران نیستم!

این تولد اتفاق خواهد افتاد!

 

این تولد از ازل در گیتی ثبت شده است...

نمی دانم کجا؟ چطور؟ چه وقت؟!!

فقط می دانم که نزدیک است ...

این را داغی شهریوری لبانم هشدار میدهد!

 

خورشید غروب کردن را از یاد میبرد...

زمین از گردش خواهد ایستاد...

ماه از مدار خود خارج میشود...

دنیا دیگر کار ناتمامی نخواهد داشت 

آنگاه که :

 

 

 

*آن بوسه از نطفه ی لب من و تو متولد شود!*

 

مرمری