دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم؟

باید اول زتو پرسید که چنین خوب چرایی؟!!

 

....................

 

-یه وقتایی تو زندگی هست که تو آروم نشستی و داری زندگی میکنی... همه چیز آرومه...

زندگی روی یه روال طبیعی داره پیش میره...روزمرگی هست اما  بد نیست...همین که ارامش هست کافیه!

صبح طبق روالت بیدار میشی... چای داغ و یه کم صبحوونه ی سرپایی...اماده شدن و بیرون زدن...

خیابان شلوغ و مردمی که هر کدوم به  نیتی دارن به مقصدی میرن...

به مقصدت میرسی(کا ر یا دانشگاه یا...)

ظهر و نهار و بازم مقصدت... عصر یه فان کوچیک... یه دور همی با دوستات...شاید یه سینما شاید یه گردش تو ی مرکر خرید مورد علاقه ات... شاید که کافه و یه گپ کوچیک با بهترین دوستت و...

شب دوباره خوونه و شام و شاید یه نگاه مختصر به تی وی...شاید ورق زدن سرسری یه روزنامه...یا شاید چک کردن ایمیل یا پیج فیس بوک...

مسواک و دوباره کوک کردن ساعت واسه روال آروم زندگی فردا...

............

داری زندگیت و میکنی که یک دفعه یه مهمون ناخوونده میاد و میشه مهمترین اتفاق زندگیت!

تو کاری باهاش نداری...خودش میاد!

هلت میده و بعد از یه تایم نه چندان زیاد میبینی تموم مسیر زندگیت عوض شده!

ساعت خوابت...ساعت بیداریت...مقصدت...سرگرمیت... آرامشت...از همه مهمتر فکر و ذکر و ذهنت!!!

هزار بار برمیگردی و پشت سرت و نگاه میکینی و یادت نمیاد چی شد... چرا شد؟!!!

جوابی پیدا نمیکنی... دلت واسه همون روزمرگی های قبلیت تنگ میشه...اما دیگه نمی تونی برگردی!!! خودت هم نمی دونی این چه نیرویی هست! چه جاذبه ی قدرتمندیه که تو رو تو مدار خودش نگه میداره و تو  توان مقاومت نداری حتی گاهی اصلا به مقاومت کردن فکر هم نمیکنی!

سخته... ولی میخواهیش... عذابت میده ولی نمیتونی ترکش کنی...آرامش و خواب و ازت میگیره ...ولی قبولش میکنی...

.......................

 

داشتم زندگیم و میکردم...با بد و خوبش کنار اومده بودم... آرامشم رو دوست داشتم!

اما....

اشتباه نکن نمی خوام گله کنم....

فقط خواستم بگم:

 

-اتفاق ناخوونده ی زندگیم من این وابستگی عذاب اور رو دوست دارم!

-بی دعوت اوومدی....بی خبر نرو!

-قبل از تو زندگی نمی کردم... میزیستم  ! بعد از تو زندگی نمیکنم...میمیرم!

-تمام استخوان هام تیر میکشه...ترک این اعتیاد ممکن نیست!

-من به تو محتاجم...تو به من مشتاق! این حتیاج و اشتیاق و از *ما*نگیر!

-اینقدر حروف تحریفی به رخ من نکش...من از شیر مادر حلال ترم برایت...باور نمیکنی؟!امشب از خدا بپرس!

-بگذار تو آغوش تو غرق بشم...لعنت به همه ی نجات غریق ها...

-دیشب درسام و خوب خوونده بودم...تا صبح مشق عشق کردم...نمی دونم امروز چرا سوالات امتحانی رو اشتباهی گذاشتن جلوم!!!

-بریز... بپاش...بشکن...عذاب بده...جان به لب کن...اما نرو...

-دلم برای آرامشم تنگ شده...اما...  بی قرار تو بودن فقط   سلوک من شده این روزها...

-من این خود آزاری رو دوست دارم!

 

مرمری