هر چه کردم به چشمت نیامدم!

برای همه ی دنیا هم که دیدنی باشم

باز برای چشمان تو کم هستم!

...

همیشه شتاب داری وقتی ازکنار من میگذری...

اگر چند لحظه...

فقط چند  لحظه مکث میکردی...

نگاه من فرصت معنی شدن پیدا میکرد!

دستانم فرصت لرزیدن...

آغوشم مجال باز شدن 

و  لبانم....

آه!

امان از این لکنت های عاشقانه!

......

 

-تو میروی و من از رد پایت غزلواره جارو میکنم!

تو میخندی و لبخندت رقیب ساز است !

تو رد میشوی و عطر نفست شعریست بوئیدنی بر تن جاده!

 

-اگر جرات خیره شدن به چشمانم را داشتی...جسارت عاشق شدن پیدامیکردی!

-سالهاست مشق دلبری میکنم! تو  دل  رو کن...بردنش با من!

-چشمه ی اشعارت خشکید... واژگانت به یغما رفت...درست از همان شبی که چشمانم را ندیدی!

-من جنس شعر تو را میشناسم...من قافیه به قافیه تو را بو میکشم...همچون یعقوب و پیراهن یوسف!

-تو هم دست دلم را خواندی...دیوان سپر کردی که دیوانه ام کنی...

 

مرمری