دوستان مهربونم سلام.

تو پست دوستان کمک...اون موقع که از تنبلی دادم در اومده بود...خیلی از بچه ها راهکارهای خوبی دادند که من با بکارگیریشون تونستم خودم و تکون بدم و خیلی به دردم خوردند!مژه

بعضی ازدوستان از من خواستند  بنویسم که چه طوری تونستم و چیکار کردم! منم اطاعت امرمیکنم...

حالا تشریف ببرید ادامه ی مطلب :


 

راستش همه ی  نظرات و که خووندم واسه خودم یه جمع بندی کردم و شب برنامه ی فردامو نوشتم... اون شب یه کم زودتر خوابیدم...   سحر پا شدم و سحریم و خوردم...بعدش دوباره خوابیدم و صبح ساعت 9...(یه رکورده واسم ساعت 9 بیدار شدن اونم تو روز تعطیل!)

بیدار شدم...اولش که به دور و بر خونه نگاه کردم یه کم ترسیدم... ولی بعدش تصمیم گرفتم که به نتیجه فکر نکنم و اصلا واسم مهم نباشه که چقدر از کارها رو میتونم تا اخرش انجام بدم...تو اون لحظه فقط به شروع کردن فکر کردم! به قول مادر بزرگ مرحومم: کار رو دست انجام میده...ولی چشم ازش میترسه!

خلاصه قبل از هرچیز تصمیم گرفتم به پیشنهاد دوستان یه آهنگ شاد با ریتم تند بذارم که بهم انرژی بده... اما چنین چیزی نداشتم!اوه آهنگ های خودم اینقدر آروم و غمگین بودن که ترسیدم باز خوابم بگیره...   یاد وبلاگ دو تا از دوستان عزیز و سرزنده ام افتادم که همچین موزیکی داشتند(فرید و سجاد عزیز)...سریع رفتم تو وبشون... و تمام مدت کار کردن از موسیقی شاد وبلاگشون استفاده کردم....(یعنی اینقدر این دو تا اهنگ وگوش کردم دیگه واو به واوش و حفظ شدم!ابله

دستمال سرم و بستم و بدون عجله از یه گوشه شروع کردم... وای خدا...نمی دونید چه وضعی بود...اوهخجالت

 

موسیقی خیلی بهم کمک میکرد... لباس راحت و گل و گشاد هم همین طور!

فقط چون روزه بودم گاهی کم میاوردم ولی کاملامصمم بودم که کارم و انجام بدم...

تا دو ساعت مانده به افطار کارکردم...البته وسطاش استراحت هم زیاد میکزدم...

موقع نماز ظهر یه چرت یک ساعته هم زدم!  وتو 40 دقیقه ای که تلفنی با دوستم صحبت میکردم لم داده بودم و استراحت میکردم!

(پوزیشنی برای رفع خستگی: روی زمین دراز بکشید و بالش کوچیکی زیر باسن بذارید و پاهاتون و از دیوار بدیدبالا....خیلی جواب میده!چشمک)

قبل از افطار با همه ی بی حالیم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...تا هم سرحال شم و هم از کثیفی این همه کار دربیام...

تا اون موقع هنوز نصف کارها رو هم نکرده بودم... اتاق خواب ها و نصف حال رو تمیز کزده بودم...حسابی!

اما بقیه ی حال و سالن وسرویس ها و آشپز خونه مونده بود...البته لازم به ذکره که آشپزخونه از همه جابدتر بود وضعش!استرس

افطار خیلی مختصر و سبک خوردم...چون اصولا پر خوری تنبل و بی حالم میکنه...

بعد از افطار یک ساعت استراحت کردم و سرکی هم تو نت کشیدمخجالت.... اما بعدش دوباره شروع کردم... وقتی به قسمت های تمیز شده نگاه میکردم... کیف میکردم و دوباره روحیه میگرفتم...   (یه جوری تعریف میکنم...انگار اتم شکافتم...خوب یه خونه تمیز کردم دیگه...واقعا که !   از خودم نا امید شدماوهخجالت )

اما چون دوستان نازنینم خواستند تو ضیح میدم ... با نهایت شرمندگی ادامه میدیم:

خلاصه تصمیم گرفتم حال و همون جا فعلا ولش کنم و برم سراغ آشپز خونه!!!

کارای آشپز خونه خیلی زیاد بود ولی بازم خودم و نباختم! با موسیقی بلند میخوندم و گاهی با همون دستکش و پیشبند و قیافه ی مضحک...حرکات موزون هم از خودم بروز میدادماز خود راضی....

خلاصه کوه ظرف ها  و مرتب کردن کابینت ها و تمیزی و پاکسازی یخچال از مواد فاسد شده... و تمیز کردن روغن و مواد دیگر از روی اجاق گاز و ماکروفر و... آخر سرهم تی کشی کف و...   همه ی اینها  تا ساعت 1:00 بامداد طول کشید... 

دیگه واقعا جون نداشتم... داشتم بی هوش میشدم... همون موقع سحریم و خوردم که دیگه سحر بیدار نشم و رفتم سراغ خواب... نمی دونید چه لذتی داشت وقتی رفتم تو اتاق خوابم...همه جا برق میزد... دلم نمیومد چشمام و ببندم...همش دلم میخواست دور و برم و نگاه کنم.... (واقعا که...! بیشتر از همه به کتابخونه ام نگاه میکردم و از صف کشیدن کتابها اونم به ترتیب قد ! لذت میبردملبخند)

 

اما آه از نهادم کنده میشد وقتی یاد کارهای باقیمانده می افتادم!ناراحت

خلاصه خوابیدم و ...صبح روز بعد وقتی چشم باز کردم و یاد بقیه ی کارهام افتادم...باز خوابم گرفت و نتونستم پا شم....!  نزدیکای ظهر با هر جون کندنی که بود بلند شدم... سر و کر و کرخت بودم... تاشب هی افتادم اینور...هی افتادم اون ور... شب شد و من هیچ کاری نکردم... یعنی کار نظافت خوونه همون طوری نصفه نیمه موند!  موقع خواب دوباره عذاب وجدان گرفتم...از دست خودم کلافه بودمکلافه...یک دفعه یاد پپیشنهاد یکی دیگه از دوستان مجازی عزیزم افتادم!متفکر...

پیشنهاد خطیری بود ولی میدونستم اگه ریسکش و به جون بخرم...حتما جواب میده!!!

اون لحظه حتی از فکرشم استرس گرفتماسترس   به خاطر همین تصمیم نهایی رو گذاشتم واسه صبح ...

ادامه دارد...

 

پ .ن 1 :دوست جونی ها...دیگه هم چشمان نازنین شما هم دست و  سر بنده درد گرفته...

الان ساعت:2:59 بامداد...اینجا تهران صدا...نه ببخشید تصویر جمهوری اسلامی ایران ...(.خخخخ...تعجب نکنید اینا همه از عوارض خواب آلودگی شدیدهخمیازه...)  

 پ.ن 2:  ادامه ی ماجرا رو تو پست آینده میذارم!...مثل این سریال در پیتی ها جای حساسش هم قطع کردم! :)))  یه ترفند واسه اینکه کنجکاو بشین و ادامه ی ماجرا رو هم دنبال کنید!شیطان.... اینه!  

 پ.ن3: باور کنید قصد پرچونگی نداشتم و فقط بنا به در خواست دوستان عزیزم این ماجرا ها رو نوشتم...    من بی گناهم! (تازه آبرومم رفت... همه فهمیدن چقدر خونه به هم ریخته بوده...خجالت)    خوب مگه چیه؟!! واسه هرکسی یه بار بالاخره پیش میاد که اینطوری بشه خونش دیگه...نه؟!چشمک

  پ .ن 4:این ماجرا رو نوشتم تا...درس عبرتی شود برای سایریننیشخند...

پ.ن 5: من دیگه واقعا تو خواب دارم تایپ میکنم و خودمم نمیدونم چی دارم مینویسم...شاید فردا خودمم از خووندشون تعجب کنم!هیپنوتیزم  

پ.ن 6:یعنی میتونم تا دستشویی خودم و برسونم و مسواک بزنم یا وسط راه اینطوری میشم:خواب ؟!!!!

 پ.ن 7: توکل بر خدا...شب خوش!