دلم تنگ شده واسه روزایی که یکی از اعضای مهم و حیاتی زندگیم موبایلم بود! واسه روزایی که هیچ مریضی واسم دردناک تر از سکوت گوشیم نبود! حتی توی حمام تو جیب حوله ام میذاشتمش و حوله رو تو نزدیک ترین جای ممکن اویزون میکردم و ولوم زنگ رو رو آخرین حد ممکن قرار میدادم...مبادا زیر دوش صدای شر شر آب مانع شنیدن ملودی به یادت هستم گوشیم بشه!!! دلم تنگ شده واسه دخترک تازه به بلوغ رسیده ی خوش ذوقی که شب قبل از دیدار تا صبح با وسواس مثال زدنی خودش  سر کمد لباس هاش به این فکر میکرد که شال آبی جذاب ترش میکنه یا قرمر؟! دل تنگم واسه روزهایی که ساعت ها جلوی آینه میایستادم و گوشه ی ابرو و نوک بینی ام رو کج و کوله میکردم و بالا و پایین میبردم که اگه این شکلی بود...خوشگل تر نبودم؟؟؟دوست داشتنی تر نمی شدم؟!دلم تنگ شده واسه اون روزی که صبح تولدم بود و من حتی نای بلند شدن از رختخواب و نداشتم چون تو امتحان پایان ترم داشتی و من شاکی از اینکه چرا دانشگاهت اینقدر دوره و تو نیستی یا اینکه چرا من  دی  دنیا اومدم که ماه امتحاناته!! وتو ساعت هفت صبح زنگ زدی که "تمام شب و رانندگی کردم که صبح تولد پیشت باشم. پاشو خواب آلو ...من نیم ساعت دیگه جلوی پارک ملت منتظرتم!" و من فریاد زدم:دیوونهههه...امتحانت؟!!!  دلم تنگ شده واسه اون روزها که سر مسائل الکی خودم و لوس میکردم که تو هی منتم و بکشی و منم وهی ناز کنم! چه لذتی داشت وقتی بعداز سه ساعت که رو مخ الهه کار میکردم...بالاخره اوکی میداد که جور نبودنم و بکشه و وقتی مامان زنگ میزنه بهش که مریم کجاست؟ چرا جواب نمیده!! اون طفلکی بگه همین جاست دستش بنده ..میگم زنگ بزنه! چقدر از دروغ بیزار بود و من چقدر ماهرانه زیر گوشش میخووندم که این دروغ نیست! دستم واقعا بنده! ....دستم بند بود! دلمم بند بود...بند عشق! تا همین دیشب از فکر اینکه اون روزها به چی میگفتم عشق! به خودم میخندیدم...به اینکه تو اون روزها چقدر درگیری های توهم زای عشقی داشتم! چقدر یه کم محلی برام سخت بود ...یا اینکه اگه تو یادت میرفت که من رز زرد و بیشتر از قرمز دوست دارم چقدر  واسم گرون تموم میشد و به نظرم هیچ معظلی تو کره ی زمین بزرگتر از این نبود که پنجره ی اتاقت رو به روی پنجره ی اتاق دختر همسایه تونه...همون که بارها با اینکه تو دلم به زیباییش حسودیم میشد  به دروغ بهت گفتم : اه...چقدرم میمونه! و تو با چشمک بهم میگفتی: آره! همه که مثل مریم من فرشته نیستن و من از فکر اینکه مبادا تو فهمیده باشی دارم حسودی میکنم چقدر تو دلم خجالت میکشیدم و با خدا دعوا میکردم که چی میشد اگه من خوشگل تر از این دختره بودم؟!!!  تا همین دیشب به اشعار کال و نرسیده ی احساسم که اون روزها واسه تو میسرودم میخندیدم... اما دیشب وقتی نصفه شب با صدای بی موقع مسیج بد زنگ گوشیم بد خواب شدم...تا خود صبح تمام  خنده هام رنگ باخته شدن! نمی دونم چرا دیگه از مرور اون روزها خنده ام نمیگیره! دیگه فکر اینکه الان خیلی بزرگتر و با تجربه ترم واسم خوشایند نیست! اینکه گاهی به کلی یادم میره که گوشیم کجاست یا اینکه وقتی دیگران به خونه زنگ میزنن و میگن باز که موبایلت خاموشه میفهمم که دوباره شارژش تموم شده و من حتی نفهمیدم که خاموشم واسم تامل برانگیز شده! از دیشب دارم فکر میکنم ولی یادم نمیاد که آخرین بار کی به خاطر کس دیگه ای جلوی آینه ایستادم و با وسواس آرایش کردم و حتی صد بار رنگ رژم و عوض کرده باشم که دقیقا با رنگ شالم ست باشه!  یادم نمیاد اخرین بار کی دعوای زرگری راه انداختم که بعدش کسی نازم و بکشه و من تا یک هفته از یاد آوریش حس غرور و خوشبختی بکنم! تا دیشب هر وقت یاد اون دختر و پسری که اخرشب تو ماشین پشت چراغ قرمر نمی دونم یواشکی و بااسترس و عجله تو سر و گردن هم دنبال چی میگشتن! میافتادم خندم میگرفت ... یا اون دوتای دیگه که چند شب پیش تو سینما وقتی همه به خاطر صحنه های غم انگیز فیلم سکوت کرده بودن و گهگاهی نم چشمشون رو با انگشت میگرفتن!اون دو تا پشت سرم اینقدر پچ پچ کردن و ریز و ریز خندیدن که وقتی فیلم تموم شد بهشون گفتم: شما چیزیم از فیلم فهمیدین بهم گفتن: این بهترین فیلمی بود که تو عمرمون دیدیم!!!...پوزخند میزدم و به بچگی هاشون میخندیدم...اما الان!!    الان دارم حس میکنم چه سخته که به جای خندیدن بهشون حسرت بخورم! راستی چرا هیچ وقت تو از این تی شرت های جیغ رنگ پاره پوره ی امروزی واسم نمی پوشیدی؟ دیروز تن پسرک تو پاساژ دیدم که شبیه تو بود و داشت با یه دختری که اصلا شبیه من نبود دست تو دست قدم میزد!

کاش دیشب بد خواب نمیشدم و الان هنوز به بچگی های اون روزام میخندیدم!کاش باورم نمیشد که تمام خنده های این چند ساله شیره ای بود که داشتم سر بزرگی های دوروغکیم میمالیدم که نفهمم اون بچه بازی ها تمام لذتی بوده که خدا تو جیره بندی خوشبختی آدمها تو کیسه ی من انداخته بوده و من نمی دونستم که دوران دخترک تازه به بلوغ رسیده ی عاشق برنمیگرده!   از دیشب تا حالا هزار  و شونصد بار با خودم گفتم: لعنت به مسیج بی وموقع!

 

 

پ.ن :

از بین چهل تا جمله    شما خوانندگان با رای هاتون این جمله رو برنده کردین:

 

*همیشه یک نفر هست...که نیست!*