امروز صبح هوای خیابون کاملا پاییزی بود!

من و برد به اول مهرهای خیلی وقت پیش ها...هیچ وقت عاشق مدرسه نبودم. با اینکه همیشه تو ردیف شاگرد اول ها و به قول معروف خر خون های مدرسه بود....مدرسه همیشه برام بیشتر حکم یه مسئولیت خطیر رو داشت تا یه مکان دوست داشتنی...هیچ وقت یادم نمیره که کلاس اول راهنمایی تا دو روز به خاطر یک نوزده و هفتاد پنج صدم گریه کردم! و روم نمیشد برگه ی امتحانی رو به بابام نشون بدم!

نمی دونم چی شده که روزگار اینقدر عوض شده! مگه چقدر گذشته؟ یعنی میشه همه ی تقصیر ها رو گردن جهان سومی بودنمون انداخت؟ یادمه به خاطر یه برگه ی امتحانی خریدن چقدر از بابا تشکر میکردم و با اینکه یه الف بچه بودم احساس شرمندگی میکردم اگه تو اون برگه ی بیست تومانی نمره ی کمتر از بیست میگرفتم! خودم چند روز پیش که رفته بودم توی یه لوازم التحریری دیدم که مادر و پدر ی با یه بچه اومده بودن که دفتری رو پس بدن که روش عکس سفید برفی بود! چون بچه گفته بود من کیفم روش عکس باربیه...باید همه ی دفتر هام مارک باربی باشه وگرنه من نمیرم مدرسه!!!  حالا بچه چند سالش بود؟ میخواست بره دوم دبستان! دوستم تعریف میکرد یه بار که یه دبستان پسرونه تعطیل شده بوده و اون رفته بوده دنبال خواهرزادش دیده که چند تا بچه دبستانی دور گوشی یکیشون جمع شدن و دارن عکس های س ک س ی توی گوشی رو میدیدن و آب هم ار لب و لوچه ی همشون راه افتاده بوده!!! چرا راه دور؟ دختر دایی خودم دوم راهنماییه...چنان ابرو شیطونی ای برداشته و چنان آرایش و مدل مویی موقع مدرسه درست میکنه که قیافه اش میشه مثل یه زن سی ساله! هیچ وقت فراموش نمیکنم که به خاطر یه کرم ضد آفتاب که به خاطر حساسیت پوستی باید میزدم ناظم عقده ای مدرسه من و برد تو دفتر و من که خیر سرم شاگرد اول مدرسه بودم چقددددر جلوی دبیر هامون خجالت کشیدم.  جالب اینجا بود که احساس گناهکار بودن داشتم و فکر میکردم هر بلایی سرم بیاد حقمه!   یا اینکه مثلا یه تئاتر خیلی قوی کار کرده بودیم که الان که بهش فکرمیکنم میبینم خیلی بالاتراز سنمون بود .بعد از اول شدن تو مدرسه رفتیم منطقه و بعد از اول شدن تو منطقه رفتیم تو سطح استان و اونجا قبل از نوبت اجرا ...جلوی ما رو گرفتن که چرا دف همراهتونه و چرا قسمتی از تئاترتون دف زنی داره!!!و ما رو دست از پا درازتر برگردوندند و حتی نخواستن تئاتر ما رو ببینن! تو دبیرستان هر روز سر صف ناخن ها و کش مقنعه هامون رو چک میکردن و وقتی قسم میخوردم که بلند کردن ناخن یه انگشت اشاره واسه زیبایی نیست و من چون نمیتونم با مضراب سه تار بزنم مجبورم این کار رو بکنم...ناظممون میگفت: دختر مگه تو مطربی؟ خجالت بکش و با بی رحمی تمام ناخن من و از ته میچید!... خاطره زیاده...مطمئنم همه ی دهه شصتی هایی که اینجا رو میخونن هزار تا خاطره از این دست دارن!در حق همه مون ظلم شد...چه ما دهه شصتی ها که موش آزمایشگاهی نظام جدید بودیم...چه این دهه هشتادی هایی که الان کلاس ششم  دارن!!! چه ما ابرو پاچه بزی های مانتو سورمه ای دیروز... چه این دبیرستانی های مانتو یاسی و ابرو شیطوونی امروز!...

ای بابا...

 

پ.ن1: از پاییز متنفرم!

پ.ن 2: امسال اولین سالیه که من بعد از نوزده سال اول مهر شال و کلا نمیکنم که برم به سوی فراگیری علم ودانش! اصلا هم ناراحت نیستم...کلی هم ذوق میکنممم که بالاخره تموم شد!

پ.ن 3: از ترم آینده باز باید برم دانشگاه...اما این بار نه برای تحصیل!

پ.ن4: چرا واکسن آنفولانزا هنوز نیومده؟ ما که دوساله که قید هلندیش و زدیم.. به همون تایلندیش هم راضی بودیم...امسال اونم ت ح ر ی م شد؟!!!!!!!