خوب نوشتنم نمیاد دیگه! ... مگه زوره؟!

 

با دوست گرامی...-الف- جان عزیز! اولین بار جاییی آشنا شدم که بعد ها فهمیدم اون مکان هیچ سنخیتی با روحیات و عقاید اون نداشته! و هنوزم بعد از گذشت مدت زمان طولانی برام سواله که اونجا چیگار میکرد! اولین روز آشنایی روزه بود! در حالیکه ماه رمضان نبود...طرز لباس پوشیدنش برام خیلی خاص و عجیب بود!

یه روزداشتیم با هم به عنوان دو تا دوست تو بوستان جوانمردان قدم میزدیم همه بهمون نگاه میکردن! آخه دو تا ظاهر کاملا متفاوت داشتیم!  من کاملا میفهمیدم که داره خجالت میکشه! خوب حس خوبی نیست وقتی حس کنی دوستت داره از راه رفتن با تو خجالت میکشه! آستینم و پایین کشیدم و شالم و کشیدم جلو! این اولین حرکت متاثرانه ی من تو دوستی با -الف- بود!

فکر میکردم تقصیر منه که با هم راه رفتنمون جلب توجه میکنه! اما وقتی من روی نیمکت نشسته بودم و -الف- تنهایی به سمت آبخوری رفت...دیدم اینطوری نیست! وقتی از کنار نیمکتی که چند تا جوون روش نشسته بودن رد شد از طرز نگاهشون به اون فهمیمیدم اون با بقیه فرق داره نه من ! شاید نود درصد جوونای شهر شبیه من هستند نه اون! همیشه دلم میخواست یه جورایی کار رو به بحث بکشونم و ببینم که ادمایی شبیه -الف- چه استدلالی برای کاراشون دارن! وقتی سر مسائل اعتقادی دعوامون میشد...همیشه آروم و خونسرد بود حتی وقتایی که من مثل اسپند روی آتیش بالا و پایین میپریدم! هر وقت کم میاورد لبخند لج در آری میزد و  میگفت چون دین این و گفته...منم مسخره اش میکردم که تو تا کم میاری این استدلال بچه گونه رو میاری! اولین تاثیر من روی -الف- این بودکه قانع شد برای چند ثانیه هندزفری من و تو گوشش بذاره و به آهنگی که به قول خودش لهو و لعب بود! گوش کنه...یادم نمیره بعد از حدود 20 ثاینه درش آورد و گفت: چقدر قشنگ بود!!!! گفتم خوب بقیه اش رو هم گوش کن...گفت: نعععع! (با همین قاطعیت) قشنگ بودنش رو تصدیق کرد...لذت گوش کردنش رو هم درک کرد...اما نخواست به این لذت ادامه بده!!!

دفعه ی بعدی که همدیگه رو دیدیم هر دو ظاهرمون یه کم تغییر کرده بود دیگه کمتر نگاهمون میکردن!...لباس پوشیدن -الف- یه کم عوامانه تر شده بود و مانتوی منم یه کم گشادتر و بلند تر! موهام جمع تر و شالم سفت تر! به محض دیدن   هر دو لبخند زدیم...اما باز هم بحث عقایدی پا برجا بود. وقتی میخواستیم بریم بیرون پیشنهاداتمون جالب بود! من میگفتم بریم تئاتر موزیکال و اون میگفت بریم شاه عبدالعظیم. من میگفتم بریم مهمونی دوستم و -الف- میگفت بریم: مسجد ارگ! گاهی خودمونم به هم میخندیدیم و -الف-میگفت رابطه مون من و یاد فیلم دلشکسته میندازه!

نمیشد که بشه...نه -الف- تونست عقاید من و عوض کنه...نه من تونستم افراطی بودنش و عوض کنم. اونم جوون بود ... گاهی میفهمیدم که بعضی چیز ها رو میخواست قبول کنه...ولی نمی دونم چه نیرویی بود که جلوش و میگرفت! هنوزم گاهی به این فکر میکنم که چی تونسته بود ذهنش و اون طوری شست و شو بده که چنین اراده ای تو جلوگیری از حتی علایقش داشته باشه!

خلاصه این بار آخر فیلم دلشکسته به خبر و خوشی تموم نشد و نه اون تونست من و بهشتی کنه و  خوشبختانه نه من حوا ی روزگار -الف- شدم که وادارش کنم سیب دنیا رو بچشه!

 

پ.ن1: -الف- عزیز من و ببخش اما دوستی ما جز بحث و دعوا ودلخوری چیزی نداشت! شاید به قول مادربزرگ مرحومم: خلق و خویی که با شیر میاد...با جون میره!

پ.ن2: کتاب معراج سعادت و دارم آروم اروم میخوونم. تسبیحت همیشه تو سجاده امه و قرآنی رو هم که هدیه دادی همیشه تو بهترین جای کتاب خونه محافظت میکنم.

پ.ن3 : اون لیلت القدر و خیابان منتهی به مسجد ارگ وساعت 3 نیمه شب و چادرمشکیم و هیچ وقت فراموش نمیکنم...( البته زیر پا رفتن چادر و زمین خورن و ضایع شدنم رو هم همین طور! :) ممنونم ) 

پ.ن4: هنوزم وقتی تو خیابون بی هوا بلند میخندم...اخم کردنت میاد جلوی نظرم و خنده رو لب هام خشک میشه! :(

پ.ن 5:من آخرشم نفهمیدم تو اونجایی که اولین بار باهات آشناشدم...چیکار میکردی؟!آخه تو رو چه به...

پ.ن6: راستی اگه یه روز تو جهنم همدیگه رو دیدیم خجالت نکشی یه وقت ها...من اصلا به روت نمیارم! اما اگه تو بهشت همدیگه رو دیدیم قول نمیدم بهت نخندم! آخه خیلی تو چشات خووندم که دلت میخواست ادامه ی اون آهنگ و گوش کنی p:

پ.ن 7: وقتی میگم نوشتنم نمیاد یعنی نمیاد دیگه... هی اصرار میکنی...خوب نتیجه اش این میشه دیگه!! حالا دندت نرم...بشین بخوون!