هنوزم مزه ی خاله بازی کردن با تو زیر دندونمه! اصلا اگه موقع تقسیم شدن افراد واسه خاله بازی تو سهم کس دیگه ای میشدی...من دیگه بازیم نمیومد!  همه دیگه میدونستن -ع- ومریم تو بازی سهم همدیگه هستن! دقیقا یادم نیست چند ساله بودیم فقط یادمه که من هنوز مدرسه نرفته بودم...چون تو واسم کتاب داستان میخووندی! وای خدا من از همون بچگیم حسود بودم! اگه یه دختری با تو بازی میکرد تو همون عالم بچگی اینقدر حرص میخوردم و حسودی میکردم که تابلو میشد و همه میفهمیدن...اون موقع ها خوب بلد بودی بیای منت کشی کنی...هنوزم بلدی! این و امروز کله ی صبح وقتی زنگ زدی...فهمیدم!

بازی های خوب و راحت روزهای بچگی کجا رفته که الان وقتی بهم برمیخوری اینقدر با حجب و حیا شد؟! چرا وقتی من باهات شوخی میکنم و حرف های قدیمی رو پیش میکشم لپ هات سرخ میشه! تو این هفت سالی که ایران نبودی خیلی چیزا عوض شد...تو خودت خوب میدونی که من دیگه اون دخترک معصوم تو خاله بازی نیستم!

خودت خوب میدونی که تو این هفت سال چه اتفاقاتی واسم افتاده...پس چرا؟ -ع- عزیزم چرا نذاشتی خاطرات بچگی همون طوری قشنگ بمونن و خاطره ی تلخی بهشون اضافه نشه!

کاش بیست سال به عقب برمیگشتیم...کاش فردا بیست سال پیش بود! من میرفتم کفش تق تقی های مامانم و میپوشیدم و تو از ترس اینکه نکنه زمین بخورم دستم و محکم میگرفتی و مامان توراضافه اومده از پرده رو به تل من وصل میکرد! و بعد من یواشکی اون رژ قرمز جیغی مامانم و کج و کوله میمالیدم به لب هام و وقتی تو آینه نگاه میکردم...دلم غنج میرفت که خوشگل ترین عروس دنیام ! فکر کنم وقتی مامان و زندایی غش میکردن از خنده و واسه خوشحال کردن ما تو بازی سهیم میشدن و واسمون کل میکشیدن ما    دو تا حس متفاوت داشتیم.... من ذوق عروس شدن و کفش هایی که تق تق صدا میکرد و داشتم و تو حس مالکیت به دست های کوچولو ی من!

هنوز مامانت عکس های بچگیمون رو تو آلبوم نگه داشته...وقتی من لپ هاتو بوسیدم و رنگ رژ کج و کوله افتاد رو لپ هات چقدر خجالت کشیدی ! یا وقتی لب ساحل با هم شن باز میکردیم و تو واسم یه قلعه ی گنده درست کردی و بعد موج خرابش کرد و من چقدر گریه کردم! یادته وقتی  دوچرخه سواری یادم میدادی و من یاد نمیگرفتم بهم گفتی دخترها خنگن!یادته تا چند روز باهات قهر بودم؟! -ع- واقعا دلم میخواد جواب این سوال ها رو بدونم...میخوام بدونم یادته؟! ببین من خاطرات بچگی هامون و خوب یادمه...ولی بعید میدونم تو همه رو یادت باشه...اما وقتی برام تعریف کردی که هفت سال پیش موقع رفتن به من چی گفتی؟ یا تو اخرین تماس در مورد چی حرف زدیم...من اصلا یادم نیومد! من ترجیح میدم تو رو تو همون خاطرات بیست سال پیش به خاطر بیارم و تو میخوای الان و داشته باشی! حال غریبی دارم! امروز حوصله ی هیچ کاری رو ندارم! از صبح که شماره ات افتاد رو گوشی و فهمیدم بالاخره شماره هم لو رفت اینطوری شدم!

کاش الانم همون دختر بچه ی شش-هفت ساله بودم  بساط خاله بازی پهن میشد و ظرف پلاستیکی ها رو میچیدیم و عروسک مو آبیم میشد بچه ام و با تو با صدای بلند داد میزدی آقا   مریم زن من!

الان بیست سال گذشته! تو خوب میدونی که چطور گذشته! الان دیگه وسط خاله بازی رو موکت گوشه ی حیاط نیست که توقع داری منم داد بزنم بگم: من فقط زن -ع- میشم!

 

پ.ن: ندارد!