بنا به دلایل محکمه پسند پی نوشت این پست تبدیل به *پیش نوشت* میشه:

پیش نوشت1:میخواستم واسه پست رمز بذارم. چون خواننده های نوجوون یا حتی کمتر هم گاهگداری از اینجا رد میشن اما دیدم این راهش نیست! دیگه بسه پنهان کردن واقعیات.بسه حرف های مهم رو در گوشی و یواشکی زدن ولی هجویات و تو بوق و کرنا کردن!

پیش نوشت 2:الان حال خوشی ندارم.  حتی نمی تونم بگم اسم حال الانم چیه! من  میگم تب و لرز سرما خوردگیه فقط!...شما هم باور کنید!

 

خیلی وقت بود ندیده بودمش! ولی تعریف خوشبختی و زندگی حسادت برانگیزش و از دهان دوستان زیاد میشنیدم:  ش- و شوهرش خیلی عشقولانه هستند. ش و شوهرش رفتن انتالیا. ش- ماشینش و عوض کرده و شاسیش رفته بالا! ش و شوهرش انقدر بق بقو هستند!! بعد از ازدواجش کلا کمتر میامد تو جمع دوستان! بیشتر ازش میشنیدیم تا اینکه خودش و ببینیم. تماس هاشم که خیلی محدودتر از قبل شده بود.همه ی اینها باعث شده بود که وقتی امروز ظهر در حالیکه تب و لرز بدی داشتم(لعنت به این هوای پاییز) شماره اش افتاد رو گوشیم تعجب کنم! و تعجبم وقتی خیلی بیشتر شد که بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه گفت: خونه ای؟ تا یک ساعت دیگه میام پیشت! دوبار تاکید کردم که به شدت مریضم ولی انگار اصلا نشنید! خودم و توایینه نگاه کردم و دیدم ای وای...قیافه رو! با گفتن خوب مریضیه دیگه...چیکارش کنم خودم و دلداری دادم. ته دلم یه کم نگران بودم سابقه نداشت -ش با اون همه سعی که بر مبادی اداب بودن داره اینطوری ناگهانی اصرار به دیدن کنه. مطمئن بودم که باید قضیه ی مهمی باشه! یک ساعت نشده بود که اومد. از در که وارد شد قبل از هرچیزی صورت بدون آرایشش واسم جلب توجه کرد. از دبیرستان به این ور دیگه بدون آرایش ندیده بودمش! خونه تنها بودم و -ش این و به فال نیک گرفت. حتی نذاشت برای اوردن چای به اشپزخونه برم وگفت که خیلی عجله داره و تا دو ساعت دیگه باید بره سر یه قرار مهم. انگار حرف هاش و از قبل با خودش تمرین کرده باشه شروع کرد به گفتن...اول از این گفت که باید ببخشمش که بی وفا شده و کمتر سر میزنه...بعد از این گفت که چرا با وجوود داشتن دوستان خیلی صمیمی تر از من تصمیم گرفته این حرف ها رو به من بزنه و من و واسه کمک انتخاب کرده!(که البته من بعدش آرزو کردم کاش هیچ وقت من و به این صفات خوب ربط نمیداد ومن انتخاب نمیکرد!) بعد از یه کم مِن و مِن گفت: من باردارم...جیغ بنفشی کشیدم و اگر مریض نبودم مطمئنا تو بغلم لهش میکردم...پرید وسط تبریکات من و با لحن سردی بهم گفت: فقط تو میدونی...دیروز جواب ازمایشم و گرفتم! از طرز حرف زدنش شاخکام جنید و با اکراه بهش گفتم: نکنه میخوای بگی ناراحتی یا نمی خواهیش!!  انگار این حرف من حرف زدن و براش راحت تر کرده باشه سریع گفت: آره...الان آمادگی مادر شدن و ندارم...برام زوده...از همه ی برنامه هام جا میمونم و...من که اصلا نمی خواستم توجیهات مسخره شو بشنوم تصمیم گرفتم همین اول کار موضع خودم و رو مشخص کنم...بهش گفتم: ببین -ش...من قبول دارم برات زود بود. حتی اگه تصمیم نداشتی تا اخر عمرت هم بچه دار بشی بازم من میگفتم تصمیمت محترمه...اما الان قضیه کلا فرق میکنه! تو دیگه نباید به تصمیمات قبلیت فکر کنی...از الان باید به تصمیمات مهمت برای آینده وزندگی فرزندی که بوجود آوردی فکر کنی...دیگه فکر کردن به گذشته بی فایده ست و کار از کار گذشته...پرید تو حرف هام و گفت:هنوزم میشه یه کارایی کرد! هنوز دو ماهشم نیست!اگه -م(همسرش) نفهمه...اگه بتونم زودتر یه دکتری که نشناستم پیدا کنم...اگه یه نفر باشه که کمکم کنه...یه دوست...از حرف هاش دلخور شدم و یه آن کنترلم و از دست دادم و بهش گفتم: چی شد که فکر کردی اون یه نفر منم؟! پس بگو اون همه تعریف از اینکه من بهترین شنونده و بهترین گزینه برای مشاوره هستم واسه چی بود!! کجای پیشوونی من نوشته قاتل یا مشاوره ی قتل؟!! اصلا گیریم من بی وجدانترین ادم دنیا و به تو کمک کردم ورفتی سقطش کردی...فردا که -م بفهمه به من نمیگه که تو چه کاره بودی که تصمیم گرفتی بچه ی من باشه یا نباشه؟!! اگه یه بلایی سر خودت اومد چی؟!  همین طوری داشتم داد و هوار میکردم که یک لحظه دلم براش سوخت...رنگش کاملا پریده بود.....بغض کرده بود... دلیل این همه ناراحتیش و نمیفهمیدم. لحنم و آروم کردم و گفتم: عزیزم تو زندگی به این ایده الی داری...شوهرت زبانزده تو خوبی...همه حسرت زندگیت و میخورن چرا میخوای بیخودی زندگیت و تلخ کنی؟ اگرم واقعا نمیخواهیش تنها کسی که باید باهاش حرف بزنی -م هست نه هیچ کس دیگه ای! اون موجود زنده ای که تو بدنته فقط مال شما دو نفره من چه کارم اخه؟!!شوهرت خیلی پسر خوبیه با هم حرف بزنید ببینید چیکار میتونید بکنید...من تو شرایط خیلی بد تر از تو نتونستم این کار رو بکنم...اخه تو چه دلیل محکمه پسندی داری که میخوای یک عمر عذاب وجدان کشتن بچه ی خودت و به دوش بکشی؟!!

حالش خیلی بد شده بود...دستاش میلرزید ... یه لحظه ترسیدم بلایی سرش بیاد.بهم گفت: نیامده بودم اینجا که اینا رو بهت بگم اما به خاطر اعتماد عجیبی که بهت دارم و به خاطر ایمانی که به عقلت دارم میگم: دقیقا چون زندگیم و دوست دارم و چون نمی خوام یه عمر با ترس و عذاب وجدان زندگی کنم میخوام نذارم دنیا بیاد...   *من مطمئن نیستم که بچه ی توی شکمم بچه ی -م باشه!*

 نمی دونم بگم چند دقیقه طول کشید تا تونستم نگاهم و از دهنش بگیرم و خودم و جمع و جور کنم! اولین چیزی که تو ذهنم اومد صورت -م بود تو شب عروسیشون...بعد زمزمه ی دوستام وقتی از خوشبختی -ش و -م حرف میزدن و آب از لب و لوچشون میریخت...

پ.ن1: سوزش چشم تو تب عادیه...ولی سوزش دل از چیه؟!

پ.ن2: من یه خلا بزرگ تو ذهنم دارم...باور کنید دیگه یادم نمیاد فکر کردن و تصمیم گیری چه جوریه!

پ.ن3: مگه تب و لرز چند روز طول میکشه؟ چرا هیچ تب بری تب دل من و پایین نمیاره امشب؟

پ.ن4: متنفرم دیگه از گوش کردن...بیزارم از انتخاب شدن...دیگه کسی با من درد دل نکنه ...دیگه کسی از من مشاوره نخواد...اقا من اصلا میخوام از مستمع بودن انصراف بدم ...میشه؟!!