وبالاخره یک روز میرسه...میرسه روزی که وقتی چشمانم  رو بازکنم حس خوبی از بیدار شدن داشته باشم! بالاخره یک روز میرسه که صبح  وقتی الارم گوشیم داد و هوار راه میندازه بهش بد و بیراه نگم! میاد روزیکه -سیر خواب- از تو تختم پاشم! دلم بخواد پرده رو کنار بزنم...نور  دیگه چشمام و نزنه...سوز پاییز به جای شلاق رو صورتم بوسه بزنه! میاد اون صبحی که  وقتی تو آینه به خودم نگاه میکنم از دیدم موهای به هم ریخته ام ...چشم های ورم کرده ام ...و صورت نشسته ام لذت* ببرم! صدای میسیجت خوش اهنگتر از همیشه بلند بشه و بعد خووندن این جمله : قرارمون ساعت 9 تو همون خیابون درختی که بار اول...   و من از تجدید اون خاطره  نتونم ادامه ی میسیج و بخوونم و با خودم بگم: میشه به پاییزم دل خوش کرد! تمام طول راه آهنگ کینگ آو سیسون رو گوش بدم و به این فکر کنم که اگه پاییز نبود و برگ های خیابون درختی زیر پای من و تو خش خش نمیکردن...کدوم ملودی رو باید رو لوکیشن هم قدمیمون میذاشتیم؟!

بالاخره میرسه...یک روز از همه ی این روزها سهم من میشه ...نمیشه؟! و میدونم که اون روز یه روز پاییزیه! شاید تو قدم پیش بذاری و من و پاییز و آشتی بدی! این وساطت فقط از دست تو برمیاد! نه از ریش سفید زمستون!! بیا و مردونگی کن...