گاهی فکر میکنم تو چه ماهرانه کلمات را به بازی میگیری و این نقطه ضعف من را خوب فهمیده ای! ... من از جمله بندی های تو لذت میبرم! این رقص واژه ها روی لب های تو اصلا مثل یک پاندول ساعت من را هیپنوتیزم میکند! یک عمر به لفاظی کردن متهمم کردند...امروز در قبال الفاظ تو چقدر احساس دست و پا بستگی میکنم!  گاهی با خودم فکر میکنم تو حرف نمیزنی...شعر میسازی با هر کلام   و من قافیه را آگاهانه به ردیف کلامت میبازم!

گاهی دلم از همه ی اپن مایند بودن ها سیر سیر میشود...این گاه و بی گاهها درست از روزی سراغ من امد که گفتی: من اصلا روشن فکر نیستم مواظب غیرت من باش واین لفظ در عین تکراری بودن چقدر برای من تازگی داشت...چقدر شیرین بود و چقدر چسبید!

اصلا وقتی تعصبی میشوی چقدر جذابتری! هیچ میدانستی پشت نگاه حسود دوست داشتنی ات چه کودک مظلومی نشسته؟! ومن دوستش دارم! انقدر دوستش دارم که گاهی به عمد بیدارش میکنم! شیطنت های دخترانه ی تعمدیم را ببخش وقتی دلتنگ کودک حسود چشمانت میشوم!

از همه ی داشته ها و حتی نداشته هایت من بیشتر جذب لفاظی ات شده ام! وخودم این حماقت آگاهانه را انتخاب کرده ام! اصلا همین زبان باز بودن هم هنریست برای خودش! دلم میخواهد چشمانم راببندم و کودک وارانه فریب چرب زبانی هایت را بخورم! آخ که تو نمیدانی چه لذتی میبرم از اینکه بعد از سال ها کلماتی میشنوم که شاید به نظر خیلی ها دوره اش گذشته! از اینکه حسادت خنده آورت را پشت کلمه ی تعصب پنهان میکنی و میگویی : در قبال همه ی احساسم..همه ی دلم...همه ی خواستنم...فقط یک چیز میخواهم "برای همه نامرئی باش و همه را برای خودت نامرئی کن"    و من چه ابلیس وارانه به تو زل میزنم و چه حساب و کتاب احمقانه ای با تو ...خودم و مرئیات زندگی ام میکنم!

گاهی مثل یک طوفانِ سهمگین  خشنی و من درعین وهم از خشونت کلماتت     باز لا به لای کلامت به رقص واژه ها فکر میکنم! گاهی آنقدر عاشق و معصومی که یک جمله ی: "به خدا منم گناه دارمِ "ساده را طوری ادا میکنی که من صدای کشدار آرشه ی سازت را روی کلمات   گوش نمیکنم  که  نوش میکنم!!

حتی کلیشه ای ترین کلمات یک رابطه را  که دیگر برای من بوی تهوع میدهد در این سن و سال با لفظی ادا میکنی که احساس میکنم تا به حال نشنیده ام!

باز هم برایم واژه رقصانی کن...آخر ماجراست به لفظ بی تایت به من بگو:

*مواظب  خودت باش...مواظب منم باش*