میگفت دلتنگ است...میگفت دلش گرفته!

میگفت دلش  آن روزها را میخواهد! میگفت تنها ست!  میخواست به گذشته برگردد!میخواست با او سوار بر تونل زمان شوم!  میگفت حاضر است مثل همان روزها مرا روی زانوانش بگذارد و موهایم را با وسواس شانه بزند! میخواست مثل همان روزها شیرین زبانی کنم و دلش راببرم! میگفت میخواهد باز دل بدهد...میخواست باز دلش راببرم! میگفت میخواهد باز عسلم! صدایم بزند...میخواست باز شیرین شوم براش! میگفت میخواهد همانقدر قوی باشد میخواست که باز فکر کنم هنوز هم همان یل دیروزیست!...

میگفت...میخواست...اما نمی دانست که من هنوزم همان کوچولوی شیرین زبان دلبرش هستم که فکر میکند  بابایش  قویترین مرد دنیاست!

میگفت دلتنگ است ...میگفت دلش گرفته! ... نمیدانست دخترش هنوز همان طفلک دیروزیست...آنقدر بزرگ نیست که تاب خستگی او را بیاورد!

میگفت دل تنگ است میگفت دلش گرفته...نمی دانست مرمرش میشکند...ویران میشود...میمیرد... از غصه ی این حرف!...