من از چشمان تو آبستن شدم! درست همان لحظه که نباید! سر همان اولین نگاه...با همان اولین نفوذ... عشقی در من نطفه بست! نه... عشق نبود! عاشقی را قبلا چشیده بودم طعم گسی داشت...شیرین نبود آنقدر ها...طفل درونم عشق نیست! موجودیست از جنس چشمانت! چشمان تو قاعده و قانون ندارد! فیزیک را هم نابود میکند...طب را که دیگر هیچ!جنسش مرغوب ولی نامعلوم است! چشمان تو میبرد...میشکند...

هر روز در نبودت با طفلکم حرف میزنم...هر روز بزرگتر میشود و من از روز تولدش میترسم...زیبا کنار حوصله ام بنشین! فقط چند لحظه آرام! تا تولدِفاجعه ی چشمانت فقط چند صباحی باقیست...این را تپش تندم نوید میدهد! این را درد های گاه و بیگاه دلم گواهی میدهد مادر بزرگم همیشه میگفت بد دردیست!!!من از درد این زایش میترسم...

  بیا و پای بذری گه نگاهت کاشت بمان...بیا و مردانه به گردن بگیر این دسته گلی که چشمانت به آب داد...

 

-یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود  آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود!                                           

-سلام بر چشمانت...آنگاه که میخندند...انگاه که روزگار سیاه میکنند!

-در تو هزار مزرعه ی خشخاش تازه است. آدم به چشم های تو معتاد میشود!

-هنوز هم قافیه را یه ردیف مژگان چشم تو  میبازم!

-بارها گفته بودم چشم ها برای دیدن است فقط.اماتو هر روز با آنها حادثه میافرینی!

-پنهان میشوم پشت شعر...از ترش چشم هایت!