سایه ات سنگین شده! آنقدر سنگین که یادم نمیاید اخرین باری که روی سرم افتاد کی بود!

دیشب بعد از مدت نسبتا طولانی ای به یاد سررسید آرزوهام افتادم.همون سررسید جلد قهوه ای خوشگل که صفحه های بزرگ و خط دارش جوون میده واسه نوشتن آرزوها...دیشب انگار تازه تاریخ سال روی جلد و دیده باشم با تعجب دو بار با صدای کشدار ی که به شکل مضحکی شگفت زده بود گفتم:هشـــــــــتاد و پنج!  نمیدونم کی این هفت سال گذشت؟ انگار هفته ی پیش بود که مجری خوش ذوق برنامه ی مورد علاقه ام با شور و تاکید و اطمینان میگفت:" آرزوهاتون و بنویسید...حتما بر آورده میشن! نوشتن تلقینیست برای رسیدن به آرزوها"... همون شب سررسید و برداشتم و لیست بلند بالا و خوش خطی تحویل تلقیناتم دادم.با ذکر منبع!!     تصمیم گرفتم تاریخ بزنم و ببینم تا سال دیگه  تو هون روزچند تاشون برآورده شدن!

دیشب آرزوهام و ورق زدم...آرزوهای زنگار گرفته ی چهار سال تا الان!  بعضی هاشون رو به طور کلی فراموش کرده بودم.انگار نه انگار که یه روزی رویای شیرین قبل از خوابم بودن! بعضی های دیگه الان چقدر به نظرم مسخره و بچه گانه میامدن! بعضی هاشون آه از دلم کند و برد...وبعضی های دیگه که کم هم نبودن به واقعیت پیوسته بودن و الان دیگه حقیقتِ جاریِ تو زندگیم شدن و اینقدر واسم عادی هستند که به کلی یادم رفته بود که روزی جزئ آرزوهایی بودن که بیقرار رسیدنشون بودم!  همونطوری که آرزوهام و ورق میزدم روی یه جمله خشکم زد: آرزو میکنم  م  دوباره منتقل شه تهران و خواهرم دوباره برگرده پیشمون و به جای چند ماه یک بار بتونم هر روز ببینمش! ...بعضی از آرزوهام مثل این یکی فقط نصفشون ّبرآورده شده! خواهرم اومد تهران...خونه شو آورد ولی من الان دیگه همون چند ماه یک بار هم نمی تونم ببینمش ... آخه خونش در نداره!

 

..................................

-هر سال نزدیکای اول آبان حال خونه ی ما خوب نیست!

-دیشب یه صفحه  با ده تا سابجکت جدید به سررسید من اضافه شد...تا سال دیگه این موقع  وقت خووندشون چه حالی باشم!

-نبودن سایه ات را به حساب ابری بودن هوا میذارم ! تا در امدن آفتاب تو هم دربیا ...

-انگیزه  میخواهم ...  آرزوی تازه ی دفترم باش!