نوزدهمین پاییز زندگیم بود. از همان پاییز ها که نه  خاطر هفت رنگ بودنش که به اقتضای نوزدهمین بودنش حس خوب دل بستگی بهش داشتم! از همان پاییز ها که تن مرده ولی زیبای برگها برایم هزاران شعر عاشقانه می سرود!

قدم که به خاک دانشکده گذاشتم انگار هزارن شوق در من مرد! این همه مشقت و انتظار برای همین بود؟! چه غول بی شاخ و دم ولی جذابی از دانشگاه برای من ساخته بودند! ...آن روز که جلوی درب دانشگاه مقابل پاهای من ترمز زدی هیچ فکر میکردی که من فقط نوزده سال دارم؟! هیچ فکر میکردی که پاییز است و شاید فصل جفت گیری قلب یک دخترک نوزده ساله همین فصل باشد؟! هیچ می دانستی که شاید بوی عطر تلخ فضای ماشینت که با تندی دود سیگارت غلیظ تر شده بود و نگاههای شیطنت آمیز بالای عینک آفتابیت برای مشام و چشمان من قدری زود باشد؟ اصلا با خودت گفتی که شاید دستان ظریف و نازکش که تا به حال جز قلم و خودکار چیزی را لمس نکرده...گرفتن دستان مردانه ی تو برایش قدری سنگین باشد؟! و یا شاید تحسین کردن زیبایی چهره ی دخترکی که بین انبوه کتاب داخل کوله اش حتی یک -رژ هم پیدا نمی شود چقدر برایش تازگی دارد و حتی فکر نکردی که گفتن یک جمله ی ساده ی- تو چقدر جذابی - به منی که تا به آن روز حتی یک بار هم به کسی نگاه خریدارانه ای ندوخته بودم چقدر التهاب آور و غوغا بر انگیز بود!    ...    تو می دانستی که پاییز است و میدانستی من فقط نوزده تجربه از پاییز دارم! تو میدانستی که برای ِ دل ِ پخته شده ی تو   قلب ِ تازه به بلوغ رسیده ی من چقدر بی تجربه است!تو میدانستی که چشمانت اولین سابقه ی زل زدگی چشمان من است! و فکر نکردی که شاید لب های کاغذی ِ دی ماهی ِمن طاقت ِآتشِ تند ِلبانِ شهریوریِ تو را نداشته باشد! ؟آن روز که با دل من کاری کردی که برای اولین بار مقابل دل پدرم بایستد...آن روزکه با دسته گل که نه...با باغی از گل از درب خانه ی ما داخل شدی ...آن روز که دستان لرزان من اولین سینی چای عمرش را ریخت...با خودت فکر نکردی که خوردن آن شیرینی برای دهان ِ کوچک من -که بوی تند شیرش را فقط خودم حس نمیکردم- خیلی زود بود؟!

زود بود...

آن لباس سپید حریر به تن من زار میزد... زود بود...آن خانه...آن اتاق...آن تخت برای بدن تازه شکفته شده ولی نرسیده و کال ِ من زود بود ...آن نطفه برای شکم بچه سال من ...زود بود!    زود بود!   آن خیانت ...آن حسرت...دیدن آن صحنه برای مظلومیت و دست نخورده بودن ِ چشمان من زود بود...         فقط نوزده پاییز از زندگی من میگذشت سابقه ی این همه زود بودن برای من زود بود...    حالا درست در بیست و هفتمین تجربه ی پاییزیم من مانده ام و نفرت از این فصل! نفرتی که نه به خاطر بیست و هفتمین بودن که به خاطر زود دیر شدنش در من ریشه دوانده...

 

__ اگر از د ِینی که به گردن ِ   تمام تکه پاره های ِ قلب ِ زود پرپر شده ام  داری هم که بگذرم ...ولی باز این را بدان که:

 

*معصومیت فنا شده ی جسمم را به من بدهکاری!! *