محوطه ی باز و بزرگ پارک با اون همه چمن تازه آب داده شده برایم دلنشین بود . کلا فضای خلوت ودنجش را دوست داشتم همیشه. تقریبا همه ی نزدیکانی که به خلقیات من آشنایی داشتند میدانستند هر وقت مریم گم میشود و کسی سراغی از بودنش ندارد کجا میشود پیدایش کرد!!  دنج ترین نقطه ی همان بوستان ِ خلوت! اما آن چیزیکه همیشه من را به آنجا میکشاند چیز دیگه ای بود...  محوطه ی وسط پارک! آنجا که بعد از ده دوازده تا پله وقتی به قطار پرچمهای بلندش میرسیدم نسیم خنک تر به عمق جسمم نفوذ میکرد...آنجا که بین چهار کتیبه ی بزرگ و سر به فلک شیده اش شش سنگ قبر محبوس شده بود! سنگ هایی که هیچ کدام نامدار نبودند! ومن حس کششی به این گمنامی داشتم همیشه! نمی دانم آرامش عجیب آن محوطه ی نه چندان بزرگ از چه بود. نمیدانم یک مشت استخوانی که زیر هر کدام از آن سنگ ها پنهان کرده بودند مال کیست: بچه ای که دور از چشم پدرش به جبهه رفته! سربازی که به اجبار و با زور به جنگ رفته! یک داوطلب شیدا ... یک تعصبی ِ وطن پرست... یک آگاه ِ به علم دفاع یا یک امل بی سواد خشک مذهب ِ تند رو! اصلا نمی دانم  آن زیر استخوان های یک هم سرزمین مدفون شده یا یک رزمنده ی عراقی! فرقی هم نمیکند خیلی! باور کن فرقی نمیکند! برای من مهم آرامشی بود که از سکوت دنج و ارواح ملموس آنجا میگرفتم!

آن شب هم از آن شب ها بود...از آن شب ها که دلم هیچ کس را... و هیچ حرف و صدایی را نمی خواست! دلم از هیاهوی چند روز گذشته پر بود! سکوت میخواستم و فقط چند ساعتی آرامش! مثل همیشه کنج ترین جای محوطه ی مقبره ها را انتخاب کردم.روی زمین نشستم و زانوانم را تا جاییکه میشد در شکمم جمع کردم. چانه ام را روی زانوانم گذاشتم ذهنم را به سکوت قبرها سپردم! چشمانم بسته بودند و مشامم باز باز... 

صدای استغفر اله... که غ اش را با غلظت هر چه تمامتر ادا میکرد سکوت دوست داشتنی ام را فراری داد... :

-ببین تو رو خدا ! اینجا هم از دست اینا در امان نمانده!      "اینا" !  اینا یعنی کیا؟! چشمانم رو به اکراه و اجبار باز کردم. هر دونفر با آن پیراهن های سفید بلندی که روی شلوارهایشان انداخته بودند و دکمه ها را تا زیر گردن محکم کرده بودند کنار یک قبر نشسته بودند! در دست یکی کتابچه ی کوچکی بود . سرش را به زیر انداخته بود و زمزمه وار میخواند.آن یکی اما گاه و بیگاه نگاه نفرت باری به من میانداخت چیزی زیر لب زمزمه میکرد. چیزی که با وجود واضح نبودن بوی تعفنش را حس میکردم!  سعی کردم اعتنایی نکنم. دوباره چشمانم رابستم. چند ثانیه نگذشته بود که باز همان صدای دوست نداشتنی بلند شد:

-خانوم این همه جا واسه امثال توهست اینجا رو دیگه به گند نکشین!  والا به خدا اینجا حرمت داره...پاشو برو یه جایی که به ریختت بخوره! لااقل از همین شهدا خجالت بکش و اون شالت و بیار جلو اینا به خاطر این نرفتن جلوی گلوله که تو با اون آستین ها بیای بالا سرشون و بهشون بخندی...پاشو این کثافت کاری هات و ببر یه جای دیگه! پاشو!!!

نمی دانم چرا من که همیشه سه متر جواب تو آستین ِ کوتاهم! داشتم ...آن لحظه کاملا سکوت کردم. شاید بهت وتعجب اجازه حرف زدن به من نمیداد...فقط کلام اخرش دائم در گوش من اکو میشد:کثافت کاری...کثافت کاری...

پسرک از محوطه بیرون رفت و دوستش بعد از بوسیدن کتابچه به سمت من نگاه کرد تنها یک لحظه! باز دوباره چشمانش را به زمین دوخت و با آرامش گفت: خواهرم ببخشید که آرامشتان را به هم ریختیم...التماس دعا !!!

الان بیشتر از دو هفته ست که دلم برای آن آرامش تنگ شده...برای آن بو...برای آن فضا...ّبرای آن ارواح ِ ملموس که در سکوتشون به من نگاه میکردند . وبا هویت پنهانشون موهای بیرون ریخته از زیر شال من را نوازش میکردند!

 

*دلم برای " کثافت کاری" هایی که گاه ِ دلتنگی و دل خستگی با آن ارواح بینام و مهربان میکردم تنگ شده!*