دیشب تمام مدت توی آن مراسم پر از هلهله و شادی و جیغ و پایکوبی به این فکر میکردم که من نباید از روی صندلی حتی تکان بخورم! اصلا هماهنگ کردن بدن ِ من با ریتم موزیکِ در حال اجرا کاری مضحک بود وقتی تو نبودی که سینه به سینه ی من بایستی و من سرم رو به اقتضای بلند بودن قدت بالا بگیرم و به چشمانت زل بزنم و با لبخند عاشقانه با تو برقصم! اصلا شیک پوشیِ من...لبخند من...دلبری من ...چه فایده داشت وقتی تو نبودی که من هم با غرور از کنار بقیه ی دختر ها عبور کنم و به خاطر داشتن پرتنر ِ جنتلمنم برای بقیه پشت چشم نازک کنم!   اصلا از همه ی این ها هم که بگذریم ... تو به این فکر کن که : اواخر مهر ماه باشد...هوای میهمانی نیمه شب در باغ پر از سوز باشد ... و تو نباشی که دستانت را روی بازوان برهنه ی من بگذاری و بگویی: جوجوی من چرا داره میلرزه؟! و بعد ژان والژان وارانه! کت تک ِ کمر کرستی ِ کرم رنگت رو روی دوش من بیندازی و من نه به خاطر ضخامت کت ...که از عطر روی یقه ی براق لباست...مست و گرم شوم!

... تمام دیشب به این فکر میکردم که تمام معضلات دنیا در قبال نبود ِ آن لباس مردانه روی بازوانِ یخ کرده ی من... هیچ است!