وقتی تمام شب تاصبح از درد چشم روی هم نگذاشته باشی...وقتی نفس درست جایی که نباید گره بخورد و تو هر آن از فکر مرگ به اضطراب بیافتی و سخت بودن لحظه ی جان کندن برایت تداعی شود و درست یک شب مانده به آبان هم باشد! چه توقعی داری از ذهن بیچاره ی من؟!

ونبودنت هفت ساله میشود فردا! هفت سال! باور کردنی نیست! تصویرت آنقدر واضح است در ذهنم که حتی تعداد ردیف دندان های مروارید گونه ات به گاه ِ خندیدن را به خاطر دارم! و انگشتان ظریفت موقع بازی گل یا پوچ بچگی هایمان  هنوز جلوی چشمان من است وقتی دستی که گل داشت را آنقدر محکم فشار میدادی که هر کودکی میدانست چیز پوچی نمی تواند باشد در آن مشت گره خورده! ... آخ خدا *من دلم تنگ است!* و این جمله ی ساده صادقانه ترین حس ِ این لحظه ی من است! چه پوست کلفتی بودم من در این هفت سال ِ نبودگیت خواهرم! همبازی روزهای خوب بچگی و همراز شب های اشک و دلتنگی ...چقدر این روزها به تو نیاز دارم! چقدر این روزها جای تو خالیست کنار دردهایی که میکشم! *چقدر دلم خواهرانه میخواهد!* لااقل امشب به رسم سالگرد بیچاره شدنم به خوابم بیا...دلم برای بویت تنگ شده! دلم خیلی بیچاره شده...چاره بده با خنده های بلندت ...چاره بده به بیچارگیم حتی با یک خواب!

هفت سالگی ِ نبودنت تسلیت باد به قلب بیچاره ی من!