این آدمیزاد هم عجب موجود عجیب غریبیست برای خودش!

چند روزیست که آنقدر بیخیال و آرامم  که احساس میکنم مثل بادکنکی که پر از گاز هلیوم شده میتوانم از شدت سبک بودن آنقدر بالا بروم که اندازه ی یک نقطه بشوم! یک نقطه ی کوچک...کوچک اما دست نیافتنی! این روزها حس میکنم برای خیلی ها حکم یک آرزوی محال را دارم! حس عجیب ولی جالبیست ! در این  مدت ِعمری که از خدا گرفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر حس متکبرانه ای نسبت به خودم نداشتم! حالا دارم احساس میکنم تکبر و غرور وخودخواهی هم احساسات جالبی هستند برای خودشان!! بی خود نیست که بعضی ها گاهی دودستی به این نوع حواس میچسبند و ولش  هم نمیکنند! نگاه کردن به دیگران از زاویه ی نوک دماغ و ازصبح تا غروب قیمت فخر وناز را بالاتر بردن و به آنجایمان گفتن ِ:پیف پیف با من راه نیا که بو میدهی هم عالمی دارد برای خودش!

 

پ.ن1: به آنهایی که تا به حال تجربه اش نکردند پیشنهاد میکنم اگرجنبه دارند و معتاد نمیشوند این گونه دیدنِ دنیا را هم تجربه کنند!

پ.ن2: بارها گفته ام و بار دگر میگویم: برو لقمه ی اندازه ی خودت پیدا کن...من برای دهان تو خیلی بزرگم!