دیشبم مثل همیشه وقتی من رو رسوندی و داشتی میرفتی یه چیزایی رو یادم رفت بهت بگم. نه که یادم رفته باشه ها...نه!  نتونستم بگم.  نه که نتونسته باشم ها...ترسیدم بگم!! آره درستش اینه! ترسیدم بگم.    من همیشه از تعرف کردن از چیزهایی که دوسشون دارم میترسم! لابد حالا میخوای بگی خرافاتی هستم و میترسم نظر بخورن! نمی دونم...شاید هم خرافاتی باشم. شاید هم نه یه چیزی مثل غرور باعثش میشه نمی دونم. اما الان فقط این رو میدونم که میخوام بهت بگم: ممنونم که وقتی تو خیابون آب نبات چوبی دستم میگیرم و با ولع لیس میزنم تو بهم چشم غره نمیری و سنم رو به رخم نمیکشی! یا وقتی که کوله پشتی میندازم و تمام طول پیاده رو لب جدول راه میرم و دستم ها م و واسه حفط تعادل باز نگه میدارم تو از راه رفتن با من خجالت نمیکشی. ازت ممنونم که وقتی وسط پارک بلند بلند میخندم تو هیچی بهم نمیگی با اینکه میدونم این کار رو دوست نداری. متشکرم که به خاطر من پیتزا سفارش میدی اونم با پنیر اضافه وقتی من میدونم که تو از فست فود متنفری! ممنونم که با من به تئاتر موزیکال میای و تمام مدت رقص ِ بازیگراش دست میزنی و حتی وقتی من با ریتم آهنگ رو صندلیم وول میخورم! دعوام نمیکنی ... با اینکه میدونم چقـــــدر از این حرکات بیزاری!  ازت متشکرم که یک ساعت از ابروهای بور شده ی من تعریف میکنی بااینکه بارها بهم گفتی رنگ مشکی رو دوست داری! ازت ممنونم  که تمام بعد از ظهر ِ روز تعطیلت رو با من توپاساژها میگذرونی و بهم غر نمیزنی که خسته شدی و من باید زودتر یه چیزی انتخاب کنم ... متشکرم که وقتی از کوره درمیرم تو آروم  و صبوری و تحملم میکنی! ممنونم که میدونی چه روزهایی از ماه باید بیشتر کج خلقی هام و تحمل کنی ... ازت ممنونم که ازم ناراحت نمیشی وقتی تمام این تشکرات رو به تو بدهکارم و تو حتی یک بارهم به روم نیاوردی! تصمیم دارم امشب که دیدمت همه ی این بدهی ها رو بهت بدم! امشب میخوام بهت بگم که چقدر این متانت تو برای من ستودنیه ! فقط کاش به چشم هام زل نزنی ...آخه چشم تو کلماتم رو به یغما میبره جانم! ...... امان از لکنت های عاشقانه!