اتاق شلوغ بود و من بی حوصله تر از همیشه . حتی نمی تونستم به شوخی های گاه و بیگاه دایی ِ دلقکم بخندم. هنوز گیج ِداروها بودم. هم خوابم میومد هم نمیومد! رفتم تو اتاق مجاور که کسی نبود کمی استراحت کنم. هنوز چشمام گرم نشده بود که دیدم در باز شد و دو تا وروجک اومدن تو.

مبینا: اِ...خاله مریم اینجاست! اینجا هم نمی تونیم  بازی کنیم. 

امیر محمد: خوابه. کاری به ما نداره.

مبینا: خاله؟ خاله؟

و من که واقعا حوصله ی بلند شدن و سر و کله زدن با این دو تا جوونور شیطوون رو نداشتم سکوت کردم.

امیر محمد: دیدی گفتم. بیا بقیه ی بازی...

هر دو مشغول بازی شدن. و من هم بین دنیای بیداری و هپروت شناور! چند دقیقه ای که گذشت مکالمه ی بچه ها توجه من و به خودشون جلب کرد:

مبینا: اینطوری نه چقدر خنگی محمد رو لبام نه... تو لبام!!!

آروم و دزدکی چشمام و باز کردم . باورم نمیشد . امیر محمد 6 ساله روی مبینای 8 ساله دراز کشیده بود و مبینا کاملا جدی داشت طریقه ی درست لب گرفتن رو بهش یاد میداد!!!

امیر محمد: آخه اینطوری که لَبام تُفی میشن! من بدم میاد تُفِت بره تو دهنم! 

مبینا: خوب عیبی نداره. مثلا ما زن و شوهریم دیگه! نباید بَدت بیاد. ببین تو رو منی من دردم نمیاد...غر نمیزنم! 

امیر محمد : حالا نمیشه زود تموم بشه؟

مبینا: نه!  اصلا تو بلد نیستی. مگه تو کوز ِی و گونِی رو نگاه نمیکینی؟! ندیدی چطوری بوس میکنن؟! میخوابن؟!! ....

 

  ..............................

 

من در حالیکه واقعا عصبی و به هم ریخته بودم: به نظر من نباید بذارید بچه ها هر برنامه ای رو ببینن. الان براشون زوده. ذهنشون درگیر مسائلی میشه که درکش واسشون سنگینه! بلوغ زود رس پیدا میکنن...از مسیر اصلی و درس و هدفشون منحرف میشن.

مادر مبینا در حالیکه از شدت خنده ریسه میرفت: ول کن تو رو خدا...بچه ان! بازی میکنن دیگه... تازه من فکر میکنم بچه رو نباید محروم کرد...اینطوری عقده ایی میشه و بعدا بدتر میشه براش!

 

و من قریب به بیست و چهار ساعته که با خودم فکر میکنم که چه بلایی بر سر چشمان معصوم مبینا ها و امیرمحمد های ما خواهد امد ؟!

 

پ .ن 1:کاش قبل از اینکه صاحب اولاد بشیم صاحب کمی فرهنگ شعور میشدیم! 

پ ن 2: " من بدم میاد تُفِت بره تو دهنم!" ... و این تمام حس ِ یه پسرک 6 ساله از اولین تجربه ی بوسیدن بود!

پ.ن 3: دوستان شرمندگی من رو درک کنید و عذر خواهیم و قبول کنید که این روزها نمی تونم زیاد بیام به بلاگ هاتون.  کامنتهای دوست داشتنیتون رو میخوونم و قدر دان محبت هاتونم.