فکر کن نیمه ی دوم سال باشد و فصل ترشی ها ی رنگ و وارنگ ِ مامان بزرگ! من نشسته باشم سر دیس بزرگ ماکارونی و از هر ترشی هم یک کاسه ی بزرگ برای خودم ریخته باشم  و تو آن روز به اندازه ی خاله خرسه دوست و مهربان باشی که هی مشکل معده ام را به رخم نکشی و با نگاههای ملالت بارت بهترین خوردنی های زندگیم را زهرم نکنی! ته دیگِ پر از روغن رو که به دندان میکشم به جای یاد آوری ِ بزرگترین ترس زندگی ام-چاق شدن- به من لبخند بزنی و در حالیکه قربان صدقه ی لب و لوچه ی چرب و چیلی ام میروی بگویی اصلا وقتی تپل میشوی خیلی خواستنی تر میشوی! ...

فکر کن نیمه ی دوم سال باشد و فصل انارهای باغ مامان بزرگ! تو بیخیال شلوار سفیدت بشوی و یک کاسه ی بزرگ انار ِ ترش  دون کنی و با یک عالمه نمک و گلپر و دو تا قاشق ِ سوپ خوریه نقره ای ِ براق روی میز بگذاری و در حالیکه آن فیث فول رو برای بار هزارم داخل دستگاه میگذاری بگویی: میدونی کدام سکانس فیلم رو بیشتر از همه دوست دارم؟! و من سرم را به شکل احمقانه ای پایین بیاندازم و بگویم : میدونم! نگو...

فکر کن نیمه ی دوم سال باشد و هوای بارانی ِ خیابان ولی عصر دونفره تر از همیشه باشد... به اقتضای نیمه ی دوم سال بودن    تو خوش تیپ تر از همیشه باشی و من از ترس ِ نگاههای دختران ِ چشم چران خیابان تو را به زور داخل کافی شاپ همیشگی بکشانم و یک عالمه خوردنی ِ سرد و نوشیدنی ِ گرم سفارش بدهم و  وقتی تو شکمو صدایم کنی ذوق کنم که از نقشه ی بچه گانه ام بویی نبرده ای!

فکر کن نیمه ی دوم سال باشد و سرما بهترین بهانه برای دستان من شود که در جیب تو فرو بروند و تو غر نزنی که خیابان جای این کارها نیست و حتی برای سورپرایز کردنم یک لواشک ترش ِ آلبالویی هم داخل جیبت گذاشته باشی و   من فرصت طلبانه تا میتوانم خودم را به تو بچسبانم که وقت جدا شدن بوی عطر پالتوی مشکی ات تا چند ساعت بعد روی پالتوی قرمز جیغی ام که تو دوستش نداری!! بماند ...

*فکر کن نیمه ی دوم سال باشد  ... من باشم  و  تو باشی  و دیگر عاشقانه های ترش و خوشمزه ام اینقدر احمقانه به نظر نرسند! *  

فکر کن... لااقل فقط کمی فکر کن ...