وقتی من به تو میگویم دلم گرفته! وقتی میگویم حوصله ندارم... وقتی میگویم بی حالم! وقتی کسلم... وقتی بغض دارم ...اصلا لازم نیست تو برای من دنبال راه ِ چاره بگردی... باور کن لازم نیست.  لازم نیست دل مشغول شوی و سعی کنی کاری انجام بدهی که من زودتر خوب شوم. لازم نیست نگران شوی و به فکر فرو بروی. اینطوری من دیگر گوش های شنوای تو را از دست میدم جانم. اینطوری من دیگر نمی توانم با تو از درد دلم بگویم و در مقابل چشمانم معصومت سدّ ِ دست و پا گیر چشمانم را بشکنم و با تو سبک شوم.

همین که تو هستی ...همین که میدانم تمام حواست را نذر حرف های من کرده ای...همین که وقتی به جاهای خوب حرف هایم میرسم لبخند روی لبانت می اید و وقتی داستانم به جای غمگینش میرسد خط بین دو ابرویت عمیق تر میشود... همینکه در لحظاتی که ماجرایم هیجان دارد و تپشم تند میشود دستانم را محکم تر از قبل فشار میدهی و وقتِ عاشقانه هایم چشمانت رومانتیک تر از همه میشوند کافیست! 

کافیست تا من بدانم کسی هست که به گاهِ تنهایی بودنش را به رخم بکشد و تمام نبودن های زندگی ام را به سخره بگیرد! کسی هست که با نگاهش ...با گوش کردنش...با لب هایش و تنها با میمیک ِ صورتش به من بفهماند بزرگترین چاره ی بی حوصلگی هایم اینجاست درست رو به روی من و من چقدر نا منصفانه او را و دل نگرانی هایش را ندیده ام!

وقتی میگویم امروز حال دلم خوش نیست و تو با لیوان بزرگ گل گاو زبانت جلوی من مینشینی و با چشمانت از من میخواهی برایت حرف بزنم چقدر بی فکرم که یادم میرود تو "مادری" ! و جمله ای که برای من تنها یک حرفیست که میزنم و تمام میشود سنگینی اش برای تو تاابد میماند ! 

*چشمان  تو چاره ی تمام بیچاره گی هایم است*

حتی وقتی تنها کاری که ازتو برمی آید نگاه کردن به چشمان ِ دخترکِ سرکشت است!