یک عدد مرمری گم شده!

نامبرده دختری بود با احساسات غیر قابل کنترل! نوشتن برایش بهترین لذت زندگی محسوب میشد. کم خواب و پر حرف بود. کلا یک جا بند نمیشد. دائما در حال وول خوردن و ایجاد سر و صدا و شیطنت بود. کم پیش میامد که تنها شود. دایره ی روابط اجتماعی و دوستانه اش بسیار بزرگ بود. هم بسیار دیگران را میشنید...هم بسیار توسط دیگران شنیده میشد! برای دوست داشتن آماده بودواز دوست داشته شدن لذت میبرد. به شکل احمقانه ای جسور بود و محافظه کاربودن را یاد نگرفته بود! گاهی آنقدر سرش شلوغ میشد که برای خوردن چای عصرش بایدبرنامه ریزی میکرد. گاهی شعر میگفت ...گاهی ذوقش گل میکرد و دستی به دَف ِ پر از گرد و خاکش میکشید! با کسی غریبگی نمیکرد. حرفش را میزد. اهل تعارف نبود. گاهی دلش میگرفت...البته گاهی! برای دل تنگی هایش دنبال راه چاره میگشت.حتی اگر راهی پیدا نمیکرد قنبرک نمیزد. دل به آینده خوش میکرد! کم پیش میامدعصبانی شود ولی وقتی عصبی میشد خودش هم از خودش میترسید. بلند میخندید. در محوطه ی دانشگاه به همه سلام میکرد چه آشنا چه غریب! شب شعر میرفت. از شنیدن بعضی از اشعار اشک میریخت. عاشقی کردن را بلد بود حتی اگر فرصت تجربه کردنش پیش نمیامد! هیچ وقت پیش نمیامد بیشتر از دو روز در خانه بماند. به سلامتی اش اهمیت میداد. به دوستانش سر میزد. ییغام میداد. قرار های آخر هفته با بچه ها راهمیشه او ترتیب میداد. بلند میخندید. راحت گریه میکرد. خودش بود. با همه ی  نواقصش! ورزش میکرد. کتاب میخواند. فیلم میدید. برای موسیقی مورد علاقه اش وقت میگذاشت و گاهی به رسم گذشته ساعت ها آواز میخواند و میخواند و میخواند! عکس میگرفت از خودش! عاشق هیجان بود... تِیک آف میکشید و از صدای جیغش حض میکرد! عاشق مراکز خرید بود و از دیدن ویترین مغازه ها کِیف میکرد حتی اگر به خاطر گرانیِ اجناس سهمش فقط نگاه کردن به آنها میبود و بس! گاهی هوس آشپزی به سرش میزد و وقتی غذایش به حد نهایت بد مزه میشد خودش انقدر با ولع آن را میخورد و از آن تعریف میکرد که دیگران هم شاید تشویق میشدند چند لقمه ای با او همراه شوند! از کار خانه بیزار بود و همیشه هنگام جارو برقی کشیدن به این فکر میکرد که یعنی کاری سخت تر و مزخرف تر از این هم در دنیا هست؟! گاهی مغرور و سرکش و گاهی آنقدر سر به زیر بود که خودش هم گیج میشد از این دوگانگی...زیاد چشمک میزد به هنگام خرابکاری!   استاد ماست مالی کردن بود و همیشه به خاطر این قدرت شیطانی اش خدا را شاکر بود! امکان نداشت ظرف بشوید و چیزی نشکند یا در هفته یک بار دستش رانبُرد! آدم دقیقی در کار نبود. کارهایی را که دوست نداشت در حد باز کردن از سر انجام میداد ولی برای کار مورد علاقه اش حتی ساعت ها وقت میگذاشت. زنگ خور گوشیش آنقدر زیاد بود که گاهی از ترس چشم غره های مادرش گوشی اش را سایلنت میکرد! دل مشغولی هایش زیاد بود و متنوع...از روشن شدن چراغ بنزین در ترافیک وحشتناک مرکز شهر گرفته تا نداشتن ِ شکلات مورد علاقه اش در داشبورد! اگر چیزی را میخواست به آن میرسید...سِمِج بود و مصمم... اشتباهش را میپذیرفت و از گفتن ببخشید اِبایی نداشت حتی وقتی که میدانست مقصر نیست! عاشق غافلگیری بود. تولد هیچ دوستی را فراموش نمیکرد و هر سال روز تولدش بیشتر از عدد سنش  میسیج تبریک میگرفت!  عاشق طبیعت بود. دلش برای پیتزا میرفت! شکمو بود و به قول مادرش خاله هَوَسکی بود برای خودش!از کارتون تماشا کردن لذت میبرد.گاهی حافظ میخواند و مست میشد...وگاهی خواندنِ یک مقاله ی سیاسی برایش لذت بخش بود. فعال بود و از همه ی ذرات وقتش استفاده میکرد که داش نسوزد حتی اگر این استفاده برای او به معنیِ عوض کردن جای قاب عکس دیوار اتاقش میبود! کم پیش میامد که بی حوصله شود. شور زندگی داشت با هیجان حرف میزد.آنقدر هنگام حرف زدن دستانش را تکان میداد که پدرش میگفت اگر دستان ِ تو را بگیرند نمی توانی صحبت کنی! آی کیو ی بالایی نداشت ولی گاهی عمدا ترجیح میداد خنگ باشد و نفهمد!  حتی از خواب هم لذت میبرد و وقتی صبح چشمانش را باز میکرد برای شروع دوباره ی شیطنت هایش همان لحظه نقشه میکشید. زندگی را دوست داشت و هر روز به اهدافش فکر میکرد...

یک عدد مرمری با این مشخصات گم شده... من و دوستانش نگرانش هستیم . از یابنده تقاضا میشود او رابه زندگی اش بازگرداند و مژدگانی ِ نفیسی بگیرد!