زندگی داستان عجیب و غریبی دارد...کلا! هِه! این جمله از آن جملاتیست که میشود گفت با چشمان بسته غیب گویی کرده ام! این را هم به هنر های دیگرم اضافه کن لطفا :|

داشتم میگفتم از داستان عجایب زندگی: من مادربزرگی داشتم که زبانش به شیرینی نان خامه ای های ویترین یخچال شیرینی سرای معروف ته ِ خیابانشان بود. همیشه وقتی با ولع غیبت کسی رو میکردم...از ته دل به حماقت کسی میخندیدم...رسوایی و بی آبرویی کسی رو پچ پچ میکردم...یا به خاطر اشتباه فاحش کسی نوچ نوچ میکردم و دست پشت دست میکوبیدم با لحن دلسوزانه و البته نان خامه ای طعمش به من میگفت:    *منع نکن دختر...منع پشت دَره!* کوچکتر که بودم کلا معنی این جمله رو نمیفهمیدم و شاید حتی دلم میخواست در رو باز کنم و ببینم که این منع کیه که آمده تا پشت در و چرا داخل نمی شود!    بزرگتر که شدم معنی جمله اش را فهمیدم و تنها عکس العملم قربان صدقه رفتن ِ مادر بزرگ بود و گفتن اینکه فدای دل ساده ات بشوم توکه خرافاتی نبودی مادری جون!  هنوز سر تکان دادن هایش را که نشانه ی تاسفش بود به خاطر دارم!

 

-همیشه از این دلبستگی های عجیب و غریب و دلدادگی های اساطیری خنده ام میگرفت.کلا وقتی میشنیدم که مثلا فلانی اینطوری عاشق فلانک شده و داستان تب تند دوست داشتنشان را میشنیدم خنده ام میگرفت. من معتقد بودم دوست داشتن باید به شکل آرام روال طبیعی خودش را طی کند. اصلا این عاشق شدن های ناگهانی و آتش وارانه برایم فقط معنی "سوئ تفاهم های احمقانه ی نوجوانی" رو داشت! مخصوصا این روزها که خودم رو عاقل تر  بزرگتر  و رسیده تر از همیشه میدیم.حتی آخرین باریکه ماجرای دلداگی ِ خنده دار ِ کسی رو شنیدم به خوبی به خاطر دارم. چقــــــــدر از شنیدنش خندیدم و مغرورانه منعش کردم!...

 

-آخ...مادری جون کجایی که ببینی منع   این بار پشت در نماند و بی تعارف آمد داخل!