امشب دلم یه آئینه ی قدی بزرگ و بلند میخواد با یه گلدون محکم و نشکن! که وقتی پرتش میکنم تو آئینه بتونم هزار تا ازعکس چشمام رو  تو هر تکه اش ببینم! دلم یه عالمه بلور و کریستال میخواد از اون فرانسوی هاش که وقتی پرت میکنم محکم رو زمین ریز ِریز بشه. ریز! درست به ریزی ِ قطره های اشکم! دلم یه میز توالت بزرگ میخواد با یه عالمه قاب عکس و عطر و ادکلن های مارک دار  که دستم و بذارم یه گوشه اش و تو یه حرکت تمام وسایل روش رو بریزم کف اتاق! دلم یه میز شام اعیونی میخواد با یه رومیزی ساتن بلند  که یه گوشه اش بگیرم و تمام محتوای میز و بریزم کف زمین.... دلم حتی  یه آن جنون میخواد ویه قیچی ِ تیز که بذارمش کف سرم و به قول شریفی نیا اون شراره های آتیشم رو از ته ته بچینم و بریزم رو سرامیک های سفید کف حمام! آخ گفتم حمام...دلم یه وان ِ شیشه ای بزرگ میخواد و یه عالمه کف...چند تا شمع دور و برش و یه عالمه گلبرگ های رز قرمز که با سفیدی کف ها متضاد باشه!دراز بکشم توش و تیغِ و بگیرم تو دستم  و تو تردید ِ کشیدن یا نکشیدنش دست هام بلرزه! (و تیغ بیافته زمین البته!) دلم جیغ بلند میخواد ... دلم هوار میخواد ...اصلا نعره میخواد! از اون با کلاس ها که آدم و تا ته دلش خالی میکنه...از اون ها که مثلا تو تونل سرم و از پنجره ی اتومبیلم بیرون کنم و فریاد بزنم: خـــــــــدا...

آره...دلم کلافه ست امشب ...

اما مثل همیشه یه نگاه حسرت بار به خواسته های دلم میندازم و باز به حق خودم از _تخلیه کردن غصه _راضی میشم..پا میشم مثل بچه ی آدم میام میشینم اینجا و واسه آروم شدنم مینویسم و تنها چیزیکه حق دارم موقع کلافگیم بهش آسیب برسونم کیبوردمه که الان دارم محکم روش میکوبم! البته اونم چون کسی دور و برم نیست وگرنه حتی اجازه ی همین قدر سر صدا و تق تق کردنم ندارم چه برسه به آئینه ی قدی و میز توالت و میز  شام و...

ای بابا...ما عصبانی شدنمونم کلاس نداره... میبینی! ...