دلم برای دخترانه هایم تنگ شده! برای آن روزها که صورتی رنگ مورد علاقه ام بود. برای آن روزها که هر روز صبح متر به دست دنبال مامان میدویدم وخواهش میکردم که اندازه بگیرد ببیند از دیشب تا حالا موهایم چقدر بلندتر شده؟! برای آن روزها که معیار سنجش قدم کابینت آشپز خانه مان بود و بعد از اینکه از آن خانه رفتیم من حساب و کتاب بزرگ شدنم را از دست دادم! دلم برای کفش تق تقی های قرمزم تنگ شدم که یک روز تمام برای داشتنشان گریه کردم و وقتی هم که مالکشان شدم یک شب تا صبح از شوقشان نخوابیدم! دلم برای پول تو جیبی های هفته ای دویست تومان و هزاران برنامه ریزی برای خرج کردنشان تنگ شده! دلم برای کلکسیون گل سر و کش مو و گیره های رنگ وارنگم که مایه ی مباهات و فخر فروشیم بود تنگ شده! دلم برای آن دفترچه خاطرات و جمله های آخر سال که دوستانم مینوشتند و من تمام طول تابستان میخواندم و اشک میریختم تنگ شده! دلم برای دامن های چین چینی و سارافون های مامان دوز و جوراب شلواری های سفید شب عیدم تنگ شده... دلم برای لاک های فقط صورتی ام تنگ شده! دلم برای عروسک مو آبی کوچکم که همه بر این باور بودند که خیلی زشته ولی من مادرانه عاشقش بودم تنگ شده ! دلم برای روزها ی بچگی ... روزهای دخترانه گی ام تنگ شده! آن روزها که فکر میکردم مادرم بلند قد ترین زن دنیاست و هیچ سوالی در دنیا وجود ندارد که بابا جوابش را نداند!  دلم برای ظرف پلاستیکی هایم که با لوکس ترین وسایل ویترین مامان هم قابل مقایسه نبودند تنگ شده...و دلم تنگ شده حتی برای بزرگترین دغدغه ی خاله بازی هایم...اینکه اگر امروز در بازی تعداد پسر هامان کمتر از دختر ها باشد و من بی شوهر بمانم چه بلایی بر سر مو آبی خوشگلم خواهد آمد وقتی بابایی نباشد که برایش خوراکی بخرد!

دلم امروز بچگی میخواهد... فقط چند ساعت! نگو شدنی نیست نگاه کن : این من و  این بعد از ظهر آدینه و این پسرک چهار ساله ی منتظر  و این هم کوه اسباب بازی هایش:

آقا بازی شروع شد... مثلا من زن ِتو ...این گوشه خوونمون بشه و ...اینم بچمون!  باشه؟!

 

............................

 

_ قیافه ی ماکان بعد از شنیدن جمله ی بالا دیدنی بود!

_ مامان مِترت کجاست؟!  بیا  موهام واندازه بگیر لطفا!

_کسی میدونه مو آبی ِ من کجاست؟!

_نگو بزرگ شدم...نگو   که تلخه ...