هیچ وقت نتونستم بفهمم این  _نسیان_  چیز خوبیه یا نه! اینکه یه برهه هایی از زندگی یادمون میره ! 

این چند روزیکه خواهر زاده ام پیشم بود یه چیزایی رو یاد من آورد از دوران خاص و عجیب ِ نوجوانی!

برخلاف کودکی...هیچ وقت نمی تونم بگم نوجوانی دوران شیرینی بودشاید بهترین تعبیری که از این دوران بشه کرد برزخ بودنشه! نوجوانی واسه من سردرگمی بود! اینکه نمی دونستم باید بچه باشم یا بزرگی کنم؟! نمیدونستم تکلیفم چیه؟ گاهی اوقات تو خیلی از بحث ها و مجالس میشنیدم که بهم میگفتن اینجا که جای بچه نیست...پاشو برو دنبال دَرسِت! گاهی هم وقتی مشغول بچگی کردن بودم بهم تلنگر میزدن که تو دیگه بزرگ شدی...خانوم شدی!  باید بفهمی این کار ها مال تو نیست!

رشد میکردم هر روز و این رشد دردناک بود!  نمی دونستم چرا به خاطر اینکه اندامم داشت شکل زنانه میگرفت باید خجالت بکشم! دائم لباس گشاد میپوشیدم و درد خجالت از بر آمده شدن اندامم سخت تر بود تا درد بزرگ شدنِ غده های زنانه ام! تکلیفم رو با دوستان خوبم که حالا تفاوت زیادی از نظر ظاهری با اونها پیدا کرده بودم نمی دونستم! پسرهای کوچه مان که تا همین چند ماه پیش همبازی های فابریکم بودند حالا از اینکه به رویم بخندند یا دستم رو بگیرند سرخ میشدم و احساس میکردم دچار گناه نا بخشودنی ای شده ام!حتی همکلاسی ها هم دیگه اون بچه های بی خیال سال ِ پیش نبودند...بچه ها هر روز چیز های تازه ای تو گوش هم پچ پچ میکردند...از یافته های عجیب اون روزهاشون میگفتند و از اینکه دیگه شاخک هاشون خوب میجنبه و اسرار مگو رو خوب میگیرند و میگویند! اولین باری که سحر گوشه ی مدرسه ی راهنماییِ عفتیه تو گوش من که همه -دخترک درس خوان مدرسه- میشناختنم پرده ازسوال همیشگی ذهنم برداشت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم! راستی از کجا میدونستم که نباید زیاد در این باره کنجکاوی کنم؟! هیچ وقت روم نشد از کسی به طور جدی بپرسم که چطور یک بچه به وجود میاد ! اون روز که سحر با ولع و هیجان برایم تعریف کرد که خواهر بزگترش برایش گفته که چطور یک زن صاحب فرزند میشه...من احساس کردم سحر یک دروغگوی منحرف هست که باید هر چه زودتر دوستیم رو باهاش قطع کنم!!!  یا روزیکه مامانم برای اولین بار لباسِ زیرزنانه ی کوچولویی داد دستم و بهم گفت از امروز باید همیشه از این لباس ها استفاده کنی...من چقدر احساس دست و پا بستگی و خجالت وحتی گناهکار بودن میکردم!!! چقدر عذاب میکشیدم از شنیدن ِ حرف هایی که تو راه ِ مدرسه از دهان ِ پسرها میشنیدم و بعد ها فهمیدم به اون حرف ها میگن: متلک! حتی خیلی وقت ها معنی خیلی هاشون رو نمی دونستم و یادم نمیره که یک بار به خاطر شنیدن متلکی اون هم از نوعِ ممنوعه اش ! یک روز کامل تومدرسه هیچی از درس نفهمیدم! دیگه وقتی تو آئینه نگاه میکردم به خودم دقیق تر میشدم...حس زیبایی پسندی شدید تر شده بود و گاهی وسوسه ی ور رفتن به چهره  من رو به خودش مشغول میکرد! چقدر دوست داشتم منم یه کیف شبیه ِ کیف آرایش مامانم داشته باشم و حتی فکر کردن به اون هم برام شرم آور بود! چقدر از اینکه ابرو ها ی من مثل مال ِ خواهر بزرگترم زیرشون خط نداره و شکل پاچه ی بز به نظر میاد غصه میخوردم... دیگه مثل کودکی هام نبودم که اصلا این چیزها به نظرم هم خطور نمیکرد . تو اون روزها نه بچه بودم که عقلم به این چیزها نرسه...نه اونقدر بزرگ بودم که اجازه ی رسیدن به خواسته های دوشیزگی هام رو داشته باشم! نه برگ بود و نه بی برگی...نوجوانی واسه من خودِ میانمرگی بود!

نمی دونم دوران ِ بلوغ هنوز هم همون رنگ و بو رو داره یا مثل خیلی چیز های دیگه که به اقتضای زمانه عوض شده ...نوجوانی و روزهاش هم آپدیت شدند و مصائبش تبدیل به لذایذ شده ...نمی دونم ولی کاش شده باشه!

 

-بااینکه سالها از اون روزها میگذره...من هنوزم وقتی از جلوی یک مدرسه ی راهنمایی رد میشم حالم بد میشه!

-دقت کردین تو دوران نوجوانی چقدر "فهمیدن"  ولع داره!

-همیشه از بلاتکلیفی بدم میاد...مثل برزخ میمونه...مثل "دورانِ بلوغه"!

-این روزها حس عجیبی دارم! شیبهــــ ِ ...