میدانی من آخرین نفری بودم که فهمیدم! فهمیدم این روزها خیلی عوض شده ام! بعد از اینکه همه گفتند و من جدی نگرفتم دیشب بالاخره فهمیدم!

چند وقتیست که همه به محض دیدنم یا با شنیدن صدایم اولین چیزی که  میگویند اینست که: هیچ معلوم هست تو کجایی؟!!

واقعا معلوم هست من کجاهستم این روزها؟! منی که اگر فقط یک روز تا شب از خانه بیرون نمیرفتم آن روز آنقدر برایم دیر میگذشت که انگار صد سال است محکوم به حبسم! منی که تمام قرار های دوستانه و میهمانی ها را ردیف میکردم ! منی که تمام کارکنان سینما اریکه دیگر میشناختنم !منی که عاشق آرایشگاه رفتن بودم و همیشه برای روح و جسمم وقت میگذاشتم! منی که هر روز آمار تئاتر و کنسرت های سطح شهر رادر میاوردم ...منی که با وجود درس و دانشگاه و آموزشگاه و باشگاه باز هم برای تمام کارهای مورد علاقه ام وقت داشتم و تمام روزاز این ور به آن ور میدویدم...با نظم و برنامه به همه ی دوستان و اقوامم سر میزدم . حتی مادربزرگ دوست داشتنی ِ دوستم هم در لیست سرزدن های هفتگی ام بود!!! تمام روزم با هیجان و فعالیت میگذشت و تازه آخر شب هم با صمیمی ترین دوستم لباس ورزشی هامان را میپوشیدیم و چقدرپیاده روی میکردیم و موسیقی گوش میدادیم ... قبل از خواب هم کلی وقت برای فیلم دیدن و کتاب خواندن داشتم!! و تازه هیچ وقت هم مثل این روزها کمبود خواب نداشتم!

حتی خودم هم که دارم این ها مینویسم باورم نمیشود که این من بودم ...

 

.........................

 

*چطور یک تنه تمام ِمن را گرفتی و به خودت هدیه کردی؟!!

 

*همین الان دوستم تماس گرفت و گفت دوباره ثبت نام کردمت تو باشگاه از اول ماه تشریف میاری و حرف اضافه هم نمیزنی! یکشنبه میام دنبالت!!!

 

*میبینی تمام تفریح و کارو فکر و خواب و خوراک و زندگی ام این روزها نذر تو و چشمانت شده اند! حالا دیگر بی انصافی نکن اگر وقتی تماس میگیری ...  من بعد از مدت ها دارم با خانواده ام شام میخورم و مثلا پنج دقیقه دیرتر جواب میدهم!

 

*آبرویم میرود وقتی کسی به چشمان ِ وحشی ام نگاه میکند...به جای مردمک عکس تو این روزها در نگاهم نشسته!

 

*دلم برای آن روزها تنگ شده ... میشود من را به من پس بدهی؟!!