تمام طول راه به این فکر میکردم که وقتی ببینمش چه میخواهم بگویم؟! در مورد چی قرار است حرف بزنیم! چقدر همه چیز احمقانه بود... سردی بیش از حد وغیر قابل وصف هوا! جرمی که به نظرم آنقدر نکرده بود که محاکمه شدن به خاطرش خنده دار به نظر میرسید!  هر جوری که پیش خودم فکر میکردم میدیدم اینها همه اش بهانه است! و من از بچگی از آدم های بهانه گیر خنده ام میگرفت! پس چرا حالا داشتم میترسیدم! حالا خودم هم ته زاویه های ذهنم داشتم دنبال بهانه میگشتم که وقت برگشتنم به خانه برای غیبت ناگهانی ام بیاورم.... تو آئینه ی ماشین هرز گاهی دزدکی به خودم نگاه میکردم...چقدر آشفته و نا آرام بود چهره ی رنگ پریده و سرما زده ام! یعنی این بار هم به من میگه تو چقدر خوشگلی!!! از این فکر خنده ام گرفت! دیگر چه اهمیتی داشت! خدا رو شکر که جمعه است و میتوانم تند تر بروم کمی! تمام طول راه من بودم و گوشی موبایلم که ایستاده روی داشبورد بود تا به محض هر تماس یا میسیجی چشمم ببینتش!چقدر زنگار گرفته به نظر میامد...درست شبیه مادر مرده ها آرام و سر به زیر بود!

..........

چقدر بوق های زنگ تلفنت طولانی بود! چقدر همه چیز دیر میگذشت! چقدر محله سرد  و مرده بود . کوچه پس کوچه هایی که هرگوشه اش هزار تا خاطره از ما بود چقدر بی روح و ماتم زده و غریب به نظر میرسید! چقدر صدای انسرینگ ِگوشی تلفن خش دار و زننده بود... چقدر همه چیز زشت بود و تیره!

تمام طول راهِ بازگشت باز من بودم واین بار یک عالمه حرف که نزده بغض شده بودند و حتی جرات ترکیدن نداشتند...من بودم افکار خط خطی و ناموزون... من بودم و صدای بوق و فحش ماشین های کناری...من بودم و حس یک نامه ی برگشت خورده یا مسافری که با هزار شوق چمدان بسته و حالا دی پورت شده...من بودم و مسیر هزار بار رفته ولی نا آشنا...من بودم و گم کردن راه خانه... من بودم و حس تیر خلاص و چشمانی که بالای دار کشیده شدند اما....اما هنوز وحشیانه و در عین حال مظلومانه...ملتمسانه به گوشی ِ ایستاده روی داشبورد نگاه میکند...گوشی که حالا دیگر به مرده ی روی زمین مانده ای میماند که بوی تعفنش چقدر زننده مشامم را به تهوع وا میداشت!