نمی دونم از زور درد بود یا به هم ریختگی هورمون هام که دیشب  باز هم کابوس دیدم!

خواب دیدم تو نیستی...یعنی تو قرار بود که نباشی! من هر لحظه منتظر نبودنت بودم! توی یک کلبه روی یک تپه که پایینش یک دریای طوفانی بود. خیلی طوفانی!  از پنجره با دلهره بیرون رو نگاه کردم. کوهِ کنار کلبه ناگهان فعال شد و مواد مذاب از همه جایش بیرون ریخت!  دریا متلاطم تر شد! موج از ته دریا کنده شد و آب تمام کلبه رو گرفت... صدای جیغ نوزادی که از خواب پریده بود از ته کلبه بلند شد! مادرم ناگهان ظاهر شد ! من از عمق وجودم احساس امنیت کردم. مادر بی هیچ حرفی نوزاد رو در آغوش کشید و به من گفت: دنبالم بیا.  از کنار آب ها راهی باریک باز شد... من با پای لرزان دنبالش میدویدم. به جاده ای امن رسیدیم که نه از مذاب خبری بود و نه از موج های سهمگین! من با نگاههای ملتمسانه به مادر گفتم: میشود که بماند؟ میشود که نرود؟ میشود که همه اش خواب باشد و بابا کنار ما بماند؟! مادر لبخند همیشگی اش را زد وگفت: بیا بریم ...شاید وقتی به خانه رسیدیم او هم باشد و این کابوس تمام شده باشد! درست همان لحظه چشم هایم باز شد...بیدار شدم . ساعت 6:05 صبح بود ... درد تمام دلم رو احاطه کرده بود. تمام مهره های کمرم تیر میکشیدند. بدنم یخ کرده بود و پاهایم سِرّ بودند! به زحمت خودم رو از تخت بیرون کشیدم و با سرعتی دردناک به سمت اتاقش رفتم... نبود! اما بوی عطر مست کننده اش امتداد مسیر ردشدنش رو نشان میداد... داخل آشپز خانه که شدم بهم لبخند زد : - صبح ِدختر سحر خیزم به خیر! بوی عطرش که حالا با بوی نان تازه گرفته شده آمیخته بود بهترین مسکن درد هایم بود! خدایا شکرت که تمامش خواب بود. خدایا ممنونم که شانه های محکم بابا هنوز کنار من است. خدایا چطور التماست کنم که این ستون زندگیم را هرگز از من نگیری؟!         بابا همانطور که  لقمه ی کره و عسل را به دستم میداد باز هم دهان به خوش خبری گشود وگفت : از پنجره بیرون رو نگاه کن...مهمونی که منتظرش بودی اومده... و من از طعم نان برف خورده ی بابا فهمیدم که امروز روز پر برکتی خواهد بود...حتی اگر دلم سخت درد کند!