گاهی کارهایی میکنم که بعدش خودم تا چند روز با دهان ِ وامانده!! از خودم میپرسم یعنی این من بودم؟! چطور تونستم؟؟!  گاهی آنقدر مهربون میشم (در حد حال به هم زنی...) که اگر کسی برداشت سوئی بکند والا حق دارد! گاهی هم به قدری سنگ دل و بی رحم میشوم که حتی  به جای  آل زیاد  و  آل مروان  واقعا رواست اگه تو دعا بنویسند: وَلعنُ الهُ...مرمری...! گاهی آنقدر بد اخلاقم که خودم هم از خودم میترسم!(باور کن میترسم). مثلا وقتی دلم درد میکنه وبه زور مسکن خوابیدم بعد تلفن زنگ میزنه و من ازخواب میپرم! اینطور مواقع اگه تلفن آنتن نداشته باشه وصدا بد برسه هم از چشم مخاطب میبینم و به سان سگ دوبرمن پاچه اش و میگیرم!  گاهی کدبانو و خانه دار و با سلیقه...گاهی لاقید و بی مسئولیت و بی خیال! گاهی مرمری شاعر و عاشق پیشه ای هستم که خواننده هام از خواندنم به به و چه چه میکنند و حتی با نوشته های من هوس عاشقی به سرشان میزنه!!! گاهی آنقدر خشک و بی روح که... :| هیچی نگم بهتره!!!

اما تو توی تمام این گاه و بی گاهها من رو تحمل میکنی! و این روزها بیشتر از همیشه...باور کن قدر صبوری هات رومیدونم و همه روتو انباری ذهنم نگه داشتم تا روز تلافی برسه...

بازم تحملم کن... بالاخره یه روزی

                                               از خجالتت درمیام!