گاهی باید تو دهنی زد به افکاری که بی اجازه می آیند وخوشی های لحظه ات را میدزدند! باورکن...  مثلا وقتی نشسته ای وساقه های زمخت و گِل گرفته ی سبزی های زمستانی را پاک میکنی و کسی کنارت نیست که غیبت کنید و سرگرم شوید و این تنها بودن باعث میشود که چشمانت روی نقطه ای نزدیک... به سبزی ها خیره شود و ذهنت برود به آن دور دورها...  به افکاری که حال دلت را منقلب میکند! باید تو دهنی زد به این تنهایی ...باید هندز فری گوشیت را در گوشت بگذاری و همین طور که سبزی ها را پاک میکنی به خواهرت زنگ بزنی و بگویی: راستی ار خواهر شوهرت چه خبر؟!!! و یک ساعت بعد به خودت بیایی و ببینی تمام سبزی ها پاک شده...بی آنکه فکر نامربوطی ذهنت را و *دلت* را سخت فشرده کرده باشد!

گاهی باید بنشینم رو به رویت و وقتی ذهنت درگیر افکار دوست نَداشتنی  شده است...با ستاره های روی صورتم به تو تلنگر بزنم که آی...این عشق سهم توست از زندگی! حقت را از دنیا بخواه! باید به چشمانت زل زد و از خاطراتی گفت که یاد آوریشان تو دهنی محکمیست به افکار نامربوطی که خنده های زیبایت را میدزدند!

گاهی باید پشت سر هم چندتا پلک زد...سر را محکم به چپ و راست تکان داد و ابر افکار بالای سر را پاره پاره کرد...لبخند زد و باصدای بلندخواند: همه چی آرومه...من چقد خوشحالم!