روی اولین پله ی راهرو نشستم.. آنقدربی حس بودم که حتی به گل و لای روی پله ها نگاه هم کردم! و به کفش هایی که معلوم نیست از کجا ها ردشده اند و بعد پا به روی این پله ها گذاشته اند! احتمالا آن خانومی که در دبلیو سی ِ بیمارستان با شلوار پسرکش درگیر بود و دائم  بچه را به خاطر -نجس کاری- دعوا میکرد هم از روی همین پله ها گذشته بود!!  یا پیر مرد پشت خمیده ای که چشمانش آنقدر سو نداشت که محتویات معده ی آقای جوانی را که مرتب بالا میاورد را ببیند... او هم حتما از همین جا رد شده! ... از این افکار حتی چندشم هم نشد و باز همان جا... روی همان پله ی سنگی وسرد نشستم! چشمانم هرزگاهی روی لوس بازی های زن و شوهر جوان که رو به رویم نشسته بودند و بلند بلند درمورد شاهکارشان! (حامله شدن خانم توسط آقا!!) صحبت میکردند  خیره میماند...از شوخی های زننده و سبک سری های تهوع آور آنها هم حتی چندشم نشد! از دیدن مرد میانسالی که تمام صورتش غرق خون بود ومرتب داد و هوار میکرد هم حالم بد نشد! حتی از بوی مواد ضد عفونی کننده ی بیمارستان هم عُقم نگرفت! صدای بی وقفه ی گریه ی نوزادی که حدود یک ربع دائما شیون میکرد هم اعصابم را به هم نمیریخت!...

هیچ چیز حالم را بد نمیکرد...نه که خوب هم باشم ها...نه! کلا خنثی بودم! کاملا در خلا و تهی از هر نوع حسی! 

اما نمی دانم چرا هر بار که دزدکی نگاهی به صفحه ی تاریک و سوت وکور گوشی ام  میانداختم (که حتی چراغ چشمک زن میسیحش هم خاموش بود) چیزی به گلویم چنگ میانداخت! تهوع نبود... حرص نبود...غم نبود... حتی بغض هم نبود...نمیدانم اسمش چه بود؟!! ... شاید چیزی شبیه اینکه بودن یا نبودنت...بیماری یا سلامتت برای هیچ کس مهم نباشد! چیزی شبیه اینکه بین چند میلیارد آدم روی کره ی زمین یک نفر هم نباشد که (رو در رو هم که نه...حتی با یک میسیج) بپرسد: راستی حالت چطور است؟!