سال اول دبیرستان بودیم که برای اولین بار کتاب "بر باد رفته " شاهکار خانم مارگارت میچل رو دست مونا (یکی از دوستان صمیمی آن روزگارم که حالا به رحمت خدا رفته) دیدم...  مونا شاگرد درس خوان و با هوش کلاس بود... آن روزها همه اش سرش تو کتاب بود...سر کلاس...زنگ تفریح... زنگ بیکاری ... وحتی تو سرویس! 

جلد اول رو که تمام کرد کتاب رو داد  دستم و بهم گفت: این رو بخوان حتما ! -شخصیت اول زن داستان همیشه تو رو یاد من میاره!- شاید همین جمله ی مونا باعث شد وسوسه بشوم و چند خط اول کتاب رو بخوانم...نزدیک امتحانات بود و من هیچ تصمیمی برای خواندن کتاب نداشتم ...اما...خواندن پاراگراف اول کتاب (آن هم درست شب امتحان انتگرال) همانا و بی خواب و خوراک شدن ومعتاد شدن من همانا...

شاید دروغ نباشد اگر بگویم ضعیف شدن چشمانم و این عینک که حالا مهمان لحظه های مطالعه ام هست از همان موقع شروع شد! حالِ من از مونا هم خرابتر شده بود... یادم نمی رود که حتی وقتی ظرف میشستم کتاب رو پشت شیر آب روی سینک میگذاشتم و میخواندم یا موقع استحمام کتاب رو با بد بختی پشت دوش قرار میدادم ! یک بارهم افتاد و خیس آب شد!!

بعد از تمام شدن سه جلد و در روزهایی که هنوز سخت در خماری عاقبت اسکارلت بودم یک روز مونا با جیغ و هوار آمدو گفت ادامه ی داستان رو یک نویسنده ی دیگر به نام الکساندرا ریپلی به چاپ رسانده!! و باز هم نزدیک امتحانات آخر ترم بود که دوجلد پانصد صفحه ای دیگر مهمان اتاقم شد! شایدقلم خانم ریپلی به قدرت قلم خانم میچل مرحوم نبود اما لااقل داستان کمی سر و سامان گرفت! چقدر آن روزها عاشق رت باتلر بودم! چنان تصوری از رت در ذهنم ساخته بودم که شاید دل هر دختری حتی از فکرش هم ضعف میرفت! البته بعد ها وقتی فیلمش را دیدم تا مدت ها خودم رو لعنت میکردم که چرا این فیلم رو تماشا کردم و با دیدن هنر پیشه ای که نقش رت رو بازی میکرد تصویر دوست داشتنی رت در ذهنم خراب شد!

بگذریم...

همه ی اینها را نوشتم که بگویم مونای عزیزم این روزها دوباره برگشته ام به روزهای دبیرستان! به آن افکار وبه آن دیالوگ ها... کاش بودی و میدیدی که حالا درست مثل اسکارلت در لحظه هایی که کم میاورم چقدر احمقانه با خودم میگویم:

الان که حوصله اش رو ندارم..."فردا بهش فکر میکنم!" ...بعدا براش راه حل پیدا میکنم!

راستی تو که الان آن بالا هاهستی...میدانی این فردا دقیقا یعنی کِی؟!