قرار های بعد از دعوا را همیشه دوست دارم...نکند تو این را فهمیده ای که تازگی ها اینقدر بهانه گیر شده ای! نکند فهمیده ای که وقتی از من دلخوری من نا خود آگاه  و بی خبر سر ماشین را به سمت باکری کج میکنم! ... و تو هر چقدر هم عصبانی باشی...همینکه من را میبینی که سر زده و با استرس آمده ام کنارت همه ی دلخوری ها را فراموش میکنی!

قرار های بعد از دعوا را دوست دارم ... مثل دیشب که هوا خوب بود...من بودم و تو بودی و پیاده روی خلوت و قدم های یه کم نا متناسب ولی عاشقانه ی ما! مثل دیشب که تا به هم رسیدیم غر زدن یادت رفت و یک ساعت از دستهای کوچک من تعریف کردی... راستی تو میدانستی وقتی اینقدر غلیظ از من تعریف میکنی من چقــــــــدر مغرور میشوم؟!

قرار های بعد از دعوا را دوست دارم مثل دیشب که بعد از مدت ها با هم راه رفتیم و تو محله ی تان را به من معرفی کردی... مثل ایستادن پشت نرده های زمین فوتبال محلتان و پز دادن تو به خاطر چمن مصنوعی ورزشگاه خیابانتان! مثل ذوق کردن هر دویمان از دیدن پل هوایی طول و دراز انتهای خیابانتان و بچه شدن و مسابقه گذاشتن روی پله ها و دویدن در حالیکه میفهمم قدم های بلندت را کوتاه تر برمیداری که من برنده بشوم! مثل ایستادن وسط پل عابر و مسابقه گذاشتن که دستمال کاغذی کداممان روی ماشین هایی که با سرعت از زیر پایمان رد میشوند میافتد! مثل اینکه من پیشنهاد تف کردن میدهم وتو متمدنانه میگویی: نه! وچند لحظه بعد صدای در آوردن تف خلطی را در میآوری که مثلا حال من به هم بخورد و نمی دانی که من آن لحظه دارم به این فکر میکنم که چقدر این صدا دوست داشتنی بوده و من نمی دانستم!!  مثل وقتی که من از روی نرده های پل خم میشوم و تو دستت را دور کمرم میاندازی و من از نگاهت میفهمم که حواست اینجا نیست!!

قرار های بعد از دعوا را دوست دارم وقتی به گاه قدم زدن در خیابان من روی تن خاکی اتومبیل پارک شده کنار مان مینوسم : عاشقتم ... (وبه جای سه نقطه اسم تو را مینویسم) و با تو با خنده میگویی: حالا فکر کن صاحب ماشین هم نام من باشد و مثلا با همسرش بیایند که سوار ماشینشان بشوند و بعد زنش نوشته ی تو را روی شیشه ببیند ! ....  و من از این تصور این صحنه دل ضعفه بگیرم از خنده و به رویت نیاورم که فهمیده ام چقدر از این حرکت من ذوق زده هستی...

قرار های بعد از دعوا را دوست دارم مثلا وقتی که من از درد هایم میگویم و از اینکه اگر بمیرم تو چه میکنی و تو ( در حالیکه هاله ای از کلافگی که نمی توانی پنهانش کنی پشت پرده ی چشمانت مینشیند ) با لبخند تصنعی ات به من میگویی: هیچی عزیزم ...مرگ حقه! بالاخره همه یک روزی میمیریم دیگه...یکی زودتر یکی دیرتر!   و منتظر ری اکشن تند من میشوی و نمی دانی من مالامال از عشقم در آن لحظه!

قرار های بعد از دعوا را دوست دارم به خاطر لحظات دوست داشتنی منت کشی ات!

راستی تا به حال گفته بودم که " من عاشــــق بهانه گیری هایت هستم؟!"