شاید چهار سالم هم نبود که مادرم آن قلک پلاستیکی ِ قرمز رنگ را برایم خرید. اما خوب به خاطر دارم که هر بار سکه ای میداد و به من میگفت که داخل آن بیاندازم از این کار حرصم در میامد! و با خودم میگفتم اگر همین الان آن را با یک مینو نمکی!( که جز معدود تنقلات بچه های دهه شصتی بود!) عوض میکردم بهتر نبود؟! اما مادرم همیشه میگفت: این یعنی پس انداز! یعنی داشتن چیزی برای روز مبادا ! یک شب که مثل همیشه از انداختن سکه درون قلک عصبی بودم به پدرم گفتم: همین الان پول های داخل قلک را برایم در بیاورد. گفتم: تلویزیون گفته فردا روز مبادا می اید بالاخره باید برویم با پول های قلکمان پفک نمکی بخریم!!  خنده های از ته دل و قربان صدقه های بابا را فراموش نمیکنم که چقدر از شیرین زبانی و ساده لوحی دخترکش دلش ضعف رفته بود...

آن شب بابا برای من تعریف کرد که روز مبادا یعنی چی! و من از آن روز تا همین الان از این کلمه میترسم!

امروز معنی مبادا برایم وسعت بیشتری دارد! ترس یشتری دارد... مبادابرایم یعنی نبودن ِ خیلی چیزها... نداشتن خیلی کس ها... مبادا یعنی نبودن تو... یعنی نداشتنت ... یعنی ... 

مبادا یعنی : هرگز مباد که نباشی ... هرگز!   خوب؟!