استخوان هایم تیر میکشند... درد دارم... گویا بند بند انگشتانم را دارند از هم جدا میکنند! دست و پایم را به تختم  بسته ام! خودم بسته ام! از درد هوار میزنم... خدا کند کسی دلش برایم نسوزد و بازم نکنند! اما...درد دارم!  حتی پوست سرم درد میکند! چشمانم داغ شده اند... چیزی که اسمش را نمی دانم اما من -وول وول-خطابش میکنم درجانم افتاده... بد حسی دارد... شبیه هیچ دردی نیست فقط شبیه خودش است! درد دارم...همه راتحمل میکنم ! اما تو  بدان فقط : دردِ -دل- تحمل کردنی نیست!

...درد دارم...درد!

هر چیز کوچکی... هر تلنگر نا به جایی ممکن است اراده ام را سست کند و دوباره ...

 

درد دارم...درد! استخوانهایم تیر میکشد...

*اما تو حواست باشد به کسی که در حال ترک است نزدیک نشو !*