داشتم آدم میشدم و با خوب وبدت کنارمی آمدم ...خودت نخواستی ! یادت باشد که این چندمین باریست که افکار دوست داشتنی ام را که با هزار شوق به حافظه ی تو میسپردم را به فنا دادی!

شاید به زودی کوله بارم را بستم و از شر تو هم خلاص شدم! دیگر حوصله ی لوس بازی ها و گربه رقصانی هایت را ندارم -پ ر ش ی ن بلاگ- .... امشب چشمانم درد میکرد... سرم هم همین طور...حقش نبود یک ساعت و ربع زحمت تایپ کردنم را به ... بدهی بی انصاف! ... چیزهایی در مورد عمه ات شنیده بودم ...حالا دیگر مطمئن شدم!

الان آنقدر عصبانی هستم که دوست دارم سوت بزنم و بگویم به درک...لابد لیاقت نداشتی که دست نوشته های نازنینم را منتشر کنی... والا !