ازنبودن ها زیادگفته اند قبل از من! از رفتن ها... تنهاشدن ها... زیاد نوشته اند قبل از من! بعد از من هم خواهند نوشت... این -قصه ی تکراری- همیشه تکرار خواهد شد! این تجربه برای همه اتفاق می افتد...دیر یا زود! بگذار من هم دِینم را ادا کنم به تجربه ام:

برای تو گاهی زنی دوست داشتنی بودم. آنقدر دوست داشتنی که چاره ای جز دوست داشتنم نداشتی! من دل میبردم. تو دل میدادی! من ناز میکردم وتو تمام نیازم میشدی... من شعر میشدم و تو از شاعر شدنت متعجب  بودی! گاهی همه اش عشق..گاهی قهر ودعوا... و باز دوباره عشق میشدیم. گاهی خنده ... گاهی ترس از اینکه زن دیگری تو را بدزدد از من . و  غیرتی شدنِ بی مثال تو!         خلاصه عشق بود...از آن عشق ها!!

برای تو گاهی مادری  -همیشه دلواپس- بودم... دل نگران ِ سرد و گرم روزگارت بودم...  دل شوره ی تک سرفه هایت همیشه با من بود. من بودم و هزار ترفندی که پیاده میکردم برای ترک سیگارت! هزار دلشوره ی مادرانه برای کارت. ... امر و نهی های مادرانه ی من و نگاه های معصومانه ی تو به کسی که ناخواسته آزارش میدادی ومی دانستی قلبش ریشه در عشقی مادرانه دارد با تو!

برای تو حتی گاهی بچه ای شیطان میشدم... که کودکانه هایم تو رابه خنده وامیداشت ...می خندیدی و من میدانستم که همیشه مضطرب و  مواظبم هستی. کنارم که بودی قوی بودم.  همانند بچه هایی که وقتی میدانند پدرشان از دور مراقبشان هست با جسارت بیشتری پله های سرسره را بالا میروند! از سورپرایز هایت جیغ میکشیدم و از کم محلی هایت بغضم میگرفت...بچه گانه گریه میکردم و کودکانه قهقهه میزدم برایت! بچه ی شیرین زبانت بودم که خوب میدانستم راه رسیدن به بستنی کدام است!

مثل همه   حالا که تمام این بودن ها نبودن شده اند...من از خاطراتمان مینویسم... بغض نمیکنم! آبغوره نمیگیرم! لابه نمیکنم و اصلا نمی گویم من با نبودنت میمیرم! نه... زندگی هست. درست مثل من وتو...فقط روزها سخت تر میگذرند کمی... میدانم که تو هم این را تجربه میکنی این روزها...

اگر فرجامی میداشت دیگرعشق نبود! باورکن اصلا -نافرجام- نام خانوادگی عشق است!باور کن! دِینِ یک بار عاشق شدن در زندگی به گردنمان بود که ما تلخ یا شیرین انجامش دادیم. حالا دیگر بار امانت را به همان آسمان میدهیم و به احساس های قبل و بعدمان میخندیم و با یک تجربه ی واقعی از عشق در زندگی  دیگر هیچ حسی را با عشق اشتباه نمیگیریم. اینها همه حُسن است باور کن...هرچند این روزها سخت میگذرند...

*هنوز دوستت دارم...هنوز دوستم داری... وبزرگ وارانه دست میکشیم ازعشق!*

اما...این ها همه میگذرند نترس! به جایش ما میمانیم و کوله باری از خاطره... و تجربه ای که بعد ها برای جوانتر ها تعریف میکنیم و با لبخند بغضمان را قورت میدهیم و به این فکر میکنیم که *خوب شدلااقل دوست داشتن را آن روزهاتجربه کردیم!* وگرنه:

"کار جهان سر میامد درحالیکه ما نقش مقصود را از کیمیای هستی نخوانده بودیم..."

-حالا به مانیتور نگاه کن و بگو: سیـــــب! بگذار باز هم دندان دِفُرمه ی دوست داشتنی ات زیباییت را ده چندان کند! :)