اولین روزی که به عنوان مدرس وارد محیط دانشگاه شدم. درست یاد اولین روزی افتادم که به عنوان دانشجو واردش شده بودم! آن روز هم گویی چیزی در من وا رفت! به قول معروف بد جوری خورد توی ذوقم. یادم می آید که آن روز هم دائم با خودم مبگفتم:همین بود؟! آن همه زحمت...آن همه تلاش... برای همین بود؟!

چهارشنبه صبح در حالی بیدار شدم که شبش فقط 3 ساعت خوابیده بودم! گیج بودم .سر درد و استرس داشتم. بعداز آماده شدن هزار بارخودم رو تمام قد در آینه نگاه کردم. هرجور که وارسی میکردم هیچ شباهتی بین خودم و تمام استادانی که در دوره های تحصیلم داشتم نمی دیدم!

ترافیک اول صبحِ همت وحشتناک بود! محوطه دانشگاه سرد و بود تقریباخلوت! گوشه کنار باغچه هایش پر از برف بود. نمی دانم چرا پاهایم به جلو نمیرفت. دوست داشتم برگردم عقب. بروم خانه مان. فرو بروم در تختم. سرم را هم زیر پتویم پنهان کنم و حس امنیت داشته باشم! یادم نمی آمد که هیچ وقت اینقدر بی اعتماد به نفس بوده باشم!

بعد ازحدودا یک ساعت ونیم علافی و این طرف آن طرف رفتن و نگاههای معنادار را تحمل کردن بالاخره وارد اولین کلاسم شدم! کلاس اول بد نبود. بیشتر به معارفه گذشت . بچه ها اکثرا کم سن و سال و ترم اولی بودند. با آنها انگار راحت تر بودم.  ولی کلاس دوم خیلی خوب نبود! وقتی واردش شدم. چند پسری که سرشان را در لپ تاپ یکی شان فرو برده بودند نگاه گذرایی به من کردند و به خیال اینکه من هم دانشجو هستم دوباره پشتشان را به من کردند ونشستند. وقتی پشت تریبون رفتم و شروع به صحبت کردم...قیافه هاشان خیلی دیدنی بود! کلاس دوم رودوست نداشتم. احساس میکردم دائم سین جیم میشوم وکسی من رو جدی نمیگیره! آن دوساعت برایم مثل دو روزگذشت... کلاس سوم هم خیلی خوب نبود..البته نه به بدی دومی! اما سخت تر از کلاس ها دقایق طولانی بود که مجبور بودم در دفتر اساتید بنشینم ونگاهها و بعضا سوال های معنا دارشان را با لبخندجواب بدهم.

ساعت حدودا 4 بود که از دانشگاه بیرون زدم. ذوق ِ به خانه برگشتن روحس میکردم. شبیه دل تنگی بچه ای بود که بعداز اولین روز مدرسه دلش آغوش مادر را می خواهد! خسته بودم . شانه هایم درد میکرد. انگار وزنه رویشان بوده باشد! لحظه ای که به خانه رسیدم حس آدمی رو داشتم که بعداز مدت طولانی به وطنش برگشته! وقتی مقنعه ی سورمه ای ومانتوی مشکی ام رو در می آوردم تصور میکردم دارم لباس آهنی جنگ را از تن میکَنَم!

خوب نبود... نه که خوب نباشد...نه! آن طور که من تصورش رامیکردم نبود! شاید بهترین  درسی که من از روز اول کاریم گرفتم این بود که هیچ وقت رویا پردازی نکنم! خصوصا من که همیشه وقتی به چیزی که آرزویش را دارم میرسم خیلی زود برایم عادی و یا حتی بی ارزش میشود(متاسفانه)!

امید وارم فردا بعد از برگشتن به خانه احساس بهتری از روز ِ کاریم داشته باشم!