بعضی چیزها چقدر بهم میان! چقدر با هم مَچَن! چقدر سِت میشن با هم...

بعضی چیزها انگار ساخته شدن که کنار هم باشن! که چـِفتِ هم شن...که جُفتِ هم شن! که مثل لِگو برن تو هم و چاله چوله های هم و پر کنن! که مثل پازل بغل هم قفل شن و شکل بگیرن! 

بعضی چیزها خیلی به هم میان...خیلی! مثل:

گلدون مشکیه ی رو میزم با گلهای سفیدِ توش! مثل کاناپه بزرگه ی خونه داییم با پرده ی پشتش! مثل بوت قهوه ای ِ خواهرم با پالتو عسلیش! مثل بوی تندِ بولو شنل روی شال دختر با کلاس همسایه مون! مثل شمع دون شاه عباسی های قرمز رو طاقچه ی مامان بزرگ ِ دوستم! مثل خونه گردچوبیِ کلاغه رو درخت چنار خیابونمون ! مثل شال گردن قرمزم با فِرِم عینکم! مثل انگشت تو با رینگِ رو مشکیت! مثل ِ چالی که روچونه ی پسرِ فروشنده ی لباس مردونه بود! مثل ماتیک ِ سرخابی ِ تند ِ اپیلاسونر ِ تو آرایشگاه محل با لاک ِ تازه ی من!مثل ردِ اشک ِ سیاه شده از ریمل...روی گونه ی من! مثل کابینت های جدید مامان با میز شطرنجی ِ پشت ویترینِ تو شریعتی! ...

بعضی چیزها خیلی به هم میان...خیلی... مثل:

سینه ی تو با سر ِمن!