همان اولین روزکه زنگ تفریح ِاول آمدی به کلاس ما که به دوستت که در کلاس بندی از تو جدا شده بود سر بزنی...به طور نا خود آگاه جذب چشمانت شدم! تا حالا گفته بودم که چشمان تو آن روز خودشان به من چشمکِ دوستی زدند؟! دیدم که بادوستت پچ پچ کردین و بعد به من نگاه کردی! راستش من آن دوست تو را آن روزها اصلا دوست نداشتم! همیشه ازاینکه تنبل است و جواب سوال ها را نمی داند بدم می آمد!  بعد ها وقتی برایم تعریف کردید که آن روز با دوستت غیبتم را کرده اید و تو به او گفته ای: معلوم است خیلی خودش را میگیرد!! من از خنده روده بُر شدم...

دقیق و با چرتکه که بخواهم حساب کنم 14 سال و 5 ماه از آن  مِهر ماهی که چشمانت برق دوستی به من زد میگذرد! نمی گویم...یعنی چه بگویم! که خودت بهتر از من میدانی چه روزهایی...چه شب هایی...چه حرف های در گوشی و چه راز های مگویی که گذشت بین ما این سال ها...

تو از جنس منی! از رنگ دلم... شاید شوخی ها و حرف های در گوشی ِ دخترانه و غرق شدن در مشکلات همدیگر هیچ وقت اجازه نداد که بنشینم روبه رویت و فارغ از هر فکری فقط به تو بگویم: "میدانستی چقدر برایم عزیزی؟!"

حالا امروز درهفتمین روزِ آخرین ماه سال بوی تو تمام مشام زمین را پر کرده... خوشگل ترین دوست دنیا...مهربانِ همیشگی ام...زاییده شده از مهر...مهر زادم : -تولدت مبارک-