پنجشنبه شب است... یا همان شب جمعه ی معروف! خستگی از تمام تنم میبارد. دستانم هم باریتم کندعجیبی تکان میخورند . تایپ کردنم  اِسلو موشن ِ خنده داری شده که بیا و ببین! سمت راست سرم از پیشانی تا پشت گردن تیر میکشد! چشمانم درد میکنند و نوک انگشت کوچک پای چپم دائم خواب میرود! ...

هِه! جوری شرح حال می دهم که انگار تو پزشک متخصصی و من هم بیمار رو به موتت! ... نمی دانم اسمش شرح حال است... ترس از اوضاع جسمانی یا روحانی است... درد دل است  ...مظلوم نماییست... یا دارم خودم را لوس میکنم!! نمی دانم!

فقط می دانم خسته ام... تن ِ روحم و روح ِ تنم درد میکند امشب!