مثل کسی که دقایق طولانی از شیب تند بالا رفته باشد نفس نفس میزدم! در حالیکه بیشتر از یک ساعت بود که از روی مبلی که نشسته بودم جُم نخورده بودم!   قلبم داشت می آمد توی دهانم! این استرس عجب چیز بدیست!

 

دو روزی میشود که دائم با خودم درگیرم! دائم به این فکر میکنم که چرا زندگی من اینقدر پر حاشیه است؟ چرا هیچ وقت نمی توانم درمقابل دیگران همانی باشم که آرزو دارم! چقدر سخت است که من بعد ازاین همه سال هنوز  نمی توانم -نه- بگویم... نمی توانم تند باشم ...یا به قول دوستم بلد نیستم "سگ" باشم! پاچه بگیرم و از حقوق خودم که فقط از این راه(سگ بودن) به دست می آیند دفاع کنم!

یک زمانی فکرمیکردم این خوب است که من نمیتوانم  تند باشم...اماامروز که دارم لطمه هایش را میخورم...بد هم میخورم!! فهمیده ام که چقدر به خودم ظلم کرده ام تا به حال...

 

- کسی راهکاری برای پاچه گیری وقاطعانه "نه" گفتن سراغ دارد؟!