دیدی یه روزهایی از صبح که بیدار میشی...بی خود و بی جهت یه هوایی توسرته؟! خودتم نمی دونی چرا؟ نه بهش فکر کردی... نه دیشب خوابش و دیدی... نه هیچی...فقط از صبح بوش پیچیده تو سرت! دلت یه جوریه ! هی می خوای حواست وپرت کنی... نمیشه! بیخودی بغض داری...هی می خوای به کارهایی که قرار بوده تواون روز انجام بدی برسی...  نمیشه! حتی خسته ای از فکرش...می خوای بخوابی ... بازم نمیشه...انگار اونم توفکر توئه...انگار میخوادت! یه دفعه به خودت میای میبینی امروز پنجشنبه ست!

-آخرش تصمیم میگیری بری یه شیشه گلاب بخری و بری خونه اش...بری بهشتِ زهرا...