امروز تصمیم داشتم مطلبی رو در مورد کلمه ی "فاحشه" و آدم هایی که این صفت رو یدک میکشند بنویسم. یعنی از دیروز این تصمیم در ذهنم بود.اما الان که نشستم رو به روی مانیتور و صفحه ی ارسال مطلب رو باز کزدم...دیدم نوشتن این پست و رساندن مفهوم حتما کار سخت و زمان بری خواهد بود برایم. یعنی  اینکه طوری بنویسم که منظور واقعی ام را برسانم و باعث سوئ تفاهم نشوم. و بعد سیل انتقادات و نظرات خصوصی مبنی بر نصیحت و وصیت و کامنت عزیزانی که حتی سعی نکرده اند کمی وقت بگذارند و منظورم رو بفهمند   بر سرم هوار شود ... دیدم فعلااینقدر کالری برای سوزاندن ندارم و بعد از یک روز کاری نه چندان دل چسب و سردرد به خاطر بد خوابی های دیشب و درد جدیدم که"انگشت درد" نام دارد و از امروز صبح از راه رسیده است!! واقعا توان وتمرکز کافی برای نوشتن ندارم!! تصمیم گرفتم بیایم و بگویم :

-گاهی حرف های مهمی برای زدن هست که تنها به خاطر اینکه مهم هستند و شرایط خاص خودشان را برای گفته شدن میطلبند... ناگفته میمانند! در حالیکه شاید گفتنشان خیلی ضروری تر از روزمرگی نوشت های کسالت باریست که این روزها گویامشتری هم زیاد دارند!

-امروز یه پروانه ی خیلی خوشگل دیدم.هوا عجیب بوی بهار داره. پیشنهاد میکنم همین الان پنجره ها تون رو باز کنید شاید یه پروانه پشت شیشه منتظرتون باشه!