ساعت چهار صبحه...به شدت خستم ولی خوابم نمیبره. دلم دردمیکنه! شکمم هم دردمیکنه! درد شکم رومیشه تحمل کرد ولی درددل نمیذاره بخوابم!  عصبی ام...خیلی عصبی ام! میرم چای بریزم لیوان از دستم  ول میشه می افته زمین خورد میشه. صداش عصبی ترم میکنه... میام میشینم پای نت نمی دونم دارم چیکار میکنم یک دفعه به خودم میام میبینم تو تولبارم یه صفحه رو 6 بار باز کردم... تصمیم میگیرم بنویسم که آروم بشم...چند کلمه مینویسم سرم ومیذارم رو میز... دوباره چند کلمه مینویسم... باز سرم ومیذارم رو میز... هزار تا فکر...هزار تا کلمه...هزار تا صحنه از جلو چشمام رد میشه... پام زیرمه...خواب میره...برام میسیج میاد! میام بلند شم برم گوشی رو از رو تختم بردارم اولش نمیفهمم پام حس نداره روش راه میرم... میخورم زمین! نمی فهمم چی میشه... یهو به خودم میام میبینم وسط اتاق نشستم دارم گریه میکنم! حتی نمی دونم واسه چی دارم گریه میکنم! شکمم درد میکنه...دردش یک دفعه شدیدترمیشه! یاد هورمونهام میافتم و یه بهونه ی خوب واسه حالِ نزارم پیدامیکنم و

 این بار بلندتر میزنم زیر گریه...