اصلا ازبچگی همین طور بودم... جزئیات برایم مهمتر از کلیات بودند... نه اینکه کلیات مهم نباشند ها...نه!ولی جزئیات بیشتر من راجلب میکردند! اولین بار پدرم این را کشف کرد. روزی که تارموی حدودا دو سانتی را  از لای کتابی که بابا داشت میخواند پیدا کردم و بعدتاصاحب اصلی تار مو را شناسایی نکردم دست از سر بابا و همکارش که به منزل ما امده بود و بابا کلی هم با او رو در بایستی داشت بر نداشتم! اصلاشاید اگر من آن شب نمیفهمیدم صاحب آن تار مو کیست تاصبح خوابم نمیبرد ...یا آنقدر در ذهن کوچکم افکار جور  وا جوری ردمیشد که همه را کلافه میکردم با سوال هایم!

حالا هم همانطورم! طول وعرضم بیشتر شده... بزرگتر شده ام... نمیدانم تا به حا ل چند تاپیراهن پاره کرده ام...اصلا پاره کرده ام؟!         هوووم... آره کرده ام! آخرین بارش را خوب به خاطر دارم! نفسم تنگ بود...بغض داشت خفه ام میکرد... میخواست آرامم کند... اماآنقدر ازدستش عصبی بودم که حتی صدایش وحشی ترم میکرد.. راه نفسم دریک لحظه به کلی بند آمد...درست مثل آدمی که دارد غرق میشود و هر کاری برای نفس کشیدن میکند... نفهمیدم چطور شد که وقتی به خودم امدم دیدم یقه ی پیراهن سفید ِ دوست داشتنی ام را به کلی جر داده ام! ... ای بابا ! من اصلا نمی خواستم از این چیزهااینجا بنویسم...لااقل الان نمیخواستم!  داشتم چه میگفتم؟؟ آهان! ....آره الان بزرگتر شده ام... به قول معروف خانومی شده ام برای خودم... کلی کتاب خوانده ام! این را کتابخانه ی کوه پیکرم! گواه میدهد!! کلی فیلم دیده ام... این را هم برادر امانت ندارم!! گواه میدهدهرچند که همه ی فیلم هایم را به باد داده باشد... با آدمهای مختلفی گشته ام و دایره ی دوستانم خیلی بزرگ و متنوع است ...این را هم فون بوک گوشی ام و این باکسش وحتی قبضش شهادت میدهند... و خلاصه کلی روزگاربر من چرخیده شده سند معتبر پاره شدن پیراهنم را هم که رو کردم... خلاصه باور کنید بزرگ شده ام... یعنی ازاین بزرگتر دیگرفکرکنم باید بگویم پیر شده ام! اماهنوز همانطوم! جای خالی بعضی چیز ها اذیتم میکند... همان جزئیاتی که شاید برای هیچ کس به چشم نیاید...

بیشتراز اینکه دلم برای  قربان صدقه هایش تنگ شود  برای "ش" غلیظی که به هنگام گفتن جمله "الهی قربون چشـــــــــــمات برم " ادا میکرد تنگ میشود...همان -ش- که به جای سه تا نقطه شش تانقطه داشت!    بیشتر ازاینکه دلم برای نوازش دستانش تنگ شود برای بند اول انگشت شصتش تنگ میشود که با چنان قوسی به سمت بیرون برگشته بود انگار که حتی غضروف هم ندارد چه برسد به استخوان! بیشترازاینکه دلم برای حرف زدنش تنگ بشود برای تپق های با مزه اش تنگ میشود که چقــــدر  به رخش میکشیدم وبا کولی بازی هایم کلا از بحث خارج میشدیم! ...دلم برای همه ی جزئیاتش تنگ میشود... برای تیک هایی که داشت و تا به حال حتی خودش هم نفهمیده بود... اینکه هرگاه بحث جدی ای را شروع میکرد کلمه ی اول جمله اش را چندبار تکرارمیکرد!  اینکه هر گاه حرف غمگینی میزد ابروانش به شکل عمیقی زاویه دار میشد! یا هنگام گفتن حرف های تاکیدی بارهابا نوک انگشت اشاره اش به دستانم ضربه میزد!

دلم برای همه ی جزئیاتی که الان جلوی چشمانم قطار شده اند ومن نمیتوانم به تحریر درآورم تنگ میشود! اصلا اگر این جزئیات نبودند ... حالا چقدر راحت تربودم! اگر کلی نگر بودم الان چیزی برای دلتنگی وجوود نداشت... وگرنه دوست داشتن و دوست داشته شدن و قدم زدن و حرف های عاشقانه بلغور کردن و  کافه رفتن وبوسیدن و حتی هم آغوش شدند که دل تنگی ندارد! با هر موجود دوپایی که -نر- باشدمیشود همه ی اینها را انجام داد...

ولی من از کجا موجود انگشت درازی را پیدا کنم که وقتی وارد مغازه میشود اولین کارش این است که سرش را با چهار انگشت بخاراند؟؟!