یک رابطه ی خوب ...یک با هم بودن عاشقانه ... یک عالمه روز و هفته و ماه  که با یک دنیاخاطره رقم میخورد... یک کوه احساس دوست داشتن... همه ی اینها مقدس هستند...چنین با هم بودنِ رویایی پایان زیبایی را هم میطلبید... بدون تهمت... بدون قهر... بدون داد و دعوا... پایانی رمانتیک و زیبا حق این رابطه ی عاشقانه بود... که به دستش آورد...

دست های همدیگر را گرفتند و هر دوخیره  به گره ی دستانشان به این فکر میکردند که چقــــــدر این دو تا دست به هم می آیند! بعد آرام و خاموش در حالیکه هنوز میشد خواهش را بین جاذبه ی دستانشان دید ...آنها را عقب کشیدند و اینگونه شد که بوی عطر دستان پسرک آخرین خاطره شد برای انگشتان کوچک دختر!

وقتی برای  خداحافظی ِ آخر -بالن آرزو- هوا میکردند دخترک آرزو کرد که این آخرین دیدارشان نباشد... هر کاری کردند بالن بالا نرفت...آتش گرفت و به زمین افتاد! بالن بعدی را که هوا میکردند دیگر همچین آرزویی نکرد... فقط از خدا خوشبختی پسر را خواست... بالن پر زد و به هوا رفت... و جلوی چشم هر سه نفرشان آنقدر رفت و رفت تا تبدیل به یک ستاره شد در دل آسمان... و دختر زیر لب زمزمه کرد... این ستاره ایست که آرزوهامان را بالا میبرد تا به خدا برساند! ... فکر کنم الان دیگر به دست خدا رسیده باشتد!

چند شبی بیشتر  به بهار نمانده بود... اما آن شب هوا هنوز سوز زمستان داشت... نفهمیدند چه شد... چه کلامی بینشان گذشت و خداحافظ آخر را چطور هِجی کردند... وقتی به خودشان آمدند دیدند که دیگر کنار هم نیستند... و حالا آخرین تصویری که دخترک از او در ذهنش دارد... تصویریست که در آینه اتومبیل از او میدید... پسرک همانجا در خیابان زیر نور نارنجی رنگ لامپ  ایستاده بود و دور شدن دختر را تماشا میکرد... سرش خم بود و تصویر دوست داشتنی او هر لحظه در آینه کوچک تر میشد... تا به پیچ خیابان رسید و در یک لحظه همه چیز محو شد... حالا دیگر او نبود...تمام شد!!   و دختر تمام طول راه دستش را روی صورتش گذاشته بود و بوی عطر مردانه ای را از پشت دست خودش نفس میکشید که برایش هزار و یک خاطره را زنده میکرد...

بوی عطر حالا حتما دیگر از روی دستان دخترک پریده... ای کاش خاطراتش هم پریده باشند ...